نيروى حكومت بر خويشتن است . هر كس بر خود مسلّط شد ، بر دنيا مسلّط شده است . در دنيا فقط يك نيكى وجود دارد و آن دوست داشتن ديگران مانند دوست داشتن خويش است . به عبارت ديگر ، ديگران را مانند خود انگاريم . باقى مسائل ، تصوّر و وهم و عدم است . » ( 1 ) .
به هر حال ، خواه به خود آگاهى بهاى بيشتر بدهيم و خواه به جهان آگاهى ، و خواه بهاى مساوى به آنها بدهيم ، آنچه مسلّم است اين است كه توسعهء آگاهى به معنى توسعه و بسط حيات انسان است . روح يا جان مساوى با خبر و آگاهى است و آگاهى و خبر مساوى با روح و جان است . آنكه آگاهتر است جانش فزونتر است :
جان نباشد جز « خبر » در آزمون * هر كه را افزون « خبر » جانش فزون جان ما از جان حيوان بيشتر * از چه ؟ زان رو كه فزون دارد خبر پس فزون از جان ما جان ملك * كو منزّه شد ز حسّ مشترك وز ملك جان خداوندان دل * باشد افزون تو تجبّر را بهل زان سبب آدم بود مسجودشان * جان او افزونتر است از بودشان ورنه بهتر را سجود دونترى * امر كردن هيچ نبود درخورى كى پسندد لطف و عدل كردگار * كه گلى سجده كند در پيش خار جان چو افزون شد گذشت از انتها * شد مطيعش جان جمله چيزها مرغ و ماهى و پرىّ و آدمى * زان كه او بيش است و ايشان در كمى جان چه باشد ؟ با خبر از خير و شرّ * شاد از احسان و گريان از ضرر چون سر ( 2 ) و ماهيّت جان مخبر است * هر كه او « آگاهتر » ، « باجانتر » است اقتضاى جان چو اى دل آگهى است * هر كه آگهتر بود جانش قوى است روح را تأثير آگاهى بود * هر كه را اين بيش ، اللّهى بود چون جهان جان سراسر آگهى است * هر كه بيجان است از دانش تهى است
هامش
( 1 ) . همان مأخذ .
( 2 ) . مخفّف سرّ راز .