عجبت لمن ينشد ضالّته كيف لا ينشد نفسه ( 1 ) .
در شگفتم از كسى كه چيزى از خود را گم مىكند و در جستجويش برمىآيد ، و خود را گم كرده امّا جستجو نمىكند .
آگاهان جهان ، عيب اساسى كه بر فرهنگ و تمدّن غربى گرفتهاند اين است كه اين فرهنگ ، فرهنگ جهان آگاهى و خود فراموشى است . انسان در اين فرهنگ به جهان آگاه مىگردد ، و هر چه بيشتر به جهان آگاه مىگردد بيشتر خويشتن را از ياد مىبرد . راز اصلى سقوط انسانيّت در غرب همينجاست . انسان آنگاه كه خود را ، به تعبير قرآن ، ببازد ( خسران نفس ) ، به دست آوردن جهان به چه كارش مىآيد ؟
فكر مىكنم كسى كه بهتر از همه فرهنگ غرب را از اين نظر انتقاد كرده است « مهاتما گاندى » رهبر فقيد هند است . گاندى مىگويد :
« غربى به كارهاى بزرگى قادر است كه ملل ديگر آن را در قدرت خدا مىدانند ، ليكن غربى از يك چيز عاجز است و آن تأمّل در باطن خويش است . تنها اين موضوع براى پوچى درخشندگى كاذب تمدّن جديد كافى است . »
« تمدّن غربى اگر غربيان را مبتلا به خوردن مشروب و توجّه به اعمال جنسى نموده است ، به خاطر اين است كه غربى بجاى « خويشتنجويى » در پى نسيان و هدر ساختن « خويش » است . اغلب كارهاى بزرگ و قهرمانى و حتّى اعمال نيك غربى ، فراموشى ( فراموشى خود ) و بيهودگى است . قوّهء عملى او بر اكتشاف و اختراع و تهيّهء وسائل جنگى ، ناشى از فرار غربى از « خويشتن » است نه قدرت و تسلّط استثنائى وى بر خود . »
« وقتى انسان روح خود را از دست بدهد ، فتح دنيا به چه درد او مىخورد ؟ » ( 2 ) گاندى مىگويد :
« در دنيا فقط يك حقيقت وجود دارد و آن شناسايى ذات ( نفس خود ) است . هر كس خود را شناخت ، خدا و ديگران را شناخته است ، هر كس خود را نشناخت ، هيچ چيز را نشناخته است . در دنيا فقط يك نيرو و يك آزادى و يك عدالت وجود دارد و آن
هامش
( 1 ) . همان مأخذ / ص 36 .
( 2 ) . مقدّمهء كتاب اين است مذهب من .