رابعا گويى علّامه اقبال دچار همان اشتباهى شده است كه جهان غرب شده است ، يعنى جانشين ساختن علم به جاى ايمان . البتّه اقبال سخت مخالف نظريّهء جانشينى علم است ولى راهى كه در فلسفهء ختم نبوّت طى كرده است به همين نتيجه مىرسد . اقبال وحى را نوعى غريزه معرّفى مىكند و مدّعى مىشود كه با به كار افتادن دستگاه عقل و انديشه ، وظيفهء غريزه پايان مىيابد و خود غريزه خاموش مىشود . اين سخن درست است امّا در موردى كه دستگاه انديشه همان راهى را دنبال كند كه غريزه مىكرد . امّا اگر فرض كنيم غريزه وظيفهاى دارد و دستگاه انديشه وظيفهء ديگرى دارد ، دليلى ندارد كه با به كار افتادن دستگاه انديشه ، غريزه از كار بيفتد . پس فرضا وحى را از نوع غريزه بدانيم و كار اين غريزه را عرضهء نوعى جهانبينى و ايدئولوژى كه از عقل و انديشه ساخته نيست بدانيم ، دليلى ندارد كه با رشد عقل برهانى استقرائى ( به قول خود علّامه اقبال ) كار غريزه پايان يابد .
حقيقت اين است كه علّامه اقبال با همهء برجستگى و نبوغ و دلسوختگى اسلامى ، در اثر اينكه فرهنگش فرهنگ غربى است و فرهنگ اسلامى فرهنگ ثانوى اوست ، يعنى تحصيلاتش همه در رشتههاى غربى است و در فرهنگ اسلامى - مخصوصا فقه و عرفان و اندكى فلسفه - مطالعاتى دارد و بس ، گاه دچار اشتباهات فاحش مىشود . ما در مقدّمهء جلد پنجم اصول فلسفه و روش رئاليسم ( 1 ) به نارسايى انديشهء اقبال در مسائل عميق فلسفى اشاره كردهايم .
به همين جهت مقايسهء او با سيّد جمال الدّين اسدآبادى صحيح نيست . گذشته از اينكه سيّد جمال از نظر نبوغ شخصى قابل مقايسه با اقبال نيست ، او بر خلاف اقبال فرهنگ اوّلى و اصلىاش اسلامى است و فرهنگ غربى فرهنگ ثانوى اوست .
بعلاوه مرحوم سيّد جمال در اثر مسافرتهاى زياد در كشورهاى اسلامى و مطالعهء جريانات آن كشورها از نزديك ، به اوضاع كشورهاى اسلامى بيش از اقبال آگاه بوده است ، لهذا به اشتباهاتى نظير برخى اشتباهات فاحش اقبال در شناخت جريانهايى كه در بعضى كشورهاى اسلامى ( از قبيل تركيّه و ايران ) رخ داده است ، به هيچ وجه دچار نشده است .
هامش
( 1 ) . چاپ سال 1350 هجرى شمسى .