اى كاش علّامه اقبال كه كم و بيش مطالعاتى در آثار عرفا دارد و مخصوصا به مثنوى مولانا ارادت خاص دارد ، در آن نوشتهها بيشتر مطالعه مىكرد و به ملاك بهترى براى ختم نبوّت دست مىيافت . عرفا به اين نكته دست يافتهاند كه نبوّت از آن جهت پايان يافت كه تمام مراحل و منازل فردى و اجتماعى انسان ، و راهى كه انسان بايد بپيمايد ، يك جا كشف گشت ، پس از آن هر بشرى هر چه دريافت كند ، بيشتر از آن نخواهد بود ، ناچار محكوم به پيروى است .
الخاتم من ختم المراتب باسرها .
خاتم كسى است كه همهء مراتب را طى كرده و مرتبهء طى نشده باقى نگذاشته است .
اين است ملاك ختم نبوّت نه رشد عقل تجربى جامعه . اقبال اگر در آثار همان مردانى كه به آنها علاقهمند است ( از قبيل مولانا ) دقّت و تعمّق بيشترى مىكرد ، مىدانست كه وحى از نوع غريزه نيست ، روح و حياتى است برتر از روح و حيات عقلانى . مولانا مىگويد :
غير فهم جان كه در گاو و خر است * آدمى را عقل و جانى ديگر است باز غير عقل و جان آدمى * هست جانى در نبىّ و در ولى جسم ظاهر روح مخفى آمده است * جسم همچون آستين ، جان همچون دست باز عقل از روح مخفىتر بود * حس به سوى روح ، زوتر ره برد روح وحى از عقل پنهانتر بود * زان كه او غيب است و او زان سر بود عقل احمد از كسى پنهان نشد * روح وحيش مدرك هر جان نشد روح وحيى را مناسبهاست نيز * در نيابد عقل كان آمد عزيز لوح محفوظ است او را پيشوا * از چه محفوظ است ؟ محفوظ از خطا نى نجوم است و نه رمل است و نه خواب * وحى حق و اللّه أعلم بالصّواب
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 193
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص١٩٣