براى هميشه باقى است و از نظر اسلام تجربهء درونى يكى از منابع سهگانهء معرفت است ( 1 ) . اقبال شخصا گرايش عرفانى شديدى دارد و به الهامات معنوى سخت معتقد است . او خود مىگويد :
« اين انديشه به آن معنى نيست كه « تجربهء باطنى » كه از لحاظ كيفيّت ، تفاوتى با « تجربهء پيغمبرانه » ندارد ، اكنون ديگر از آنكه واقعيّتى حياتى باشد منقطع شده است . قرآن ، « انفس » ( خود ) و « آفاق » ( جهان ) را منابع علم و معرفت مىداند . خدا نشانههاى خود را ، هم در تجربهء درونى آشكار مىسازد و هم در تجربهء بيرونى ، و وظيفهء آدمى آن است كه معرفتبخشى همهء سيماهاى تجربه را در معرض قضاوت قرار دهد . انديشهء خاتميّت را نبايد به اين معنى گرفت كه سرنوشت نهايى زندگى ، جانشين شدن كامل عقل بجاى عاطفه است . چنين چيزى نه ممكن است نه مطلوب . ارزش عقلانى اين انديشه در آن است كه در برابر تجربهء باطنى ، وضع مستقلّ نقّادانهاى ايجاد مىكند و اين امر با تولّد اين اعتقاد حاصل مىشود كه حجّيّت و اعتبار ادّعاى اشخاص به پيوستگى با فوق طبيعت داشتن ، در تاريخ بشرى به پايان رسيده است . . . بنابراين به تجربهء باطنى و عارفانه - هر اندازه هم كه غير عادى و غير متعارف باشد - اكنون بايد به چشم يك تجربهء كاملا طبيعى نظر شود و مانند سيماهاى ديگر تجربهء بشرى ، نقّادانه مورد بحث و تحليل قرار گيرد . » ( 2 )
مقصود اقبال در قسمت اخير سخنش اين است كه با پايان يافتن نبوّت ، الهامات و مكاشفات و كرامات اولياء اللّه پايان نيافته است ولى حجّيّت و اعتبار گذشتهء آنها پايان يافته است . در گذشته كه هنوز عقل تجربى تولّد نيافته بود ، معجزه و كرامت يك سند كاملا طبيعى و قابل قبول و غير قابل تشكيك بود ، ولى براى بشر رشد يافته و به كمال عقلانى رسيده ( بشر دورهء ختميّه ) اين امور ، ديگر حجّيّت و سنديّت ندارد ، مانند هر حادثه و پديدهء ديگر بايد مورد تجربهء عقلانى قرار گيرد . عصر قبل از خاتميّت ، عصر معجزه و كرامت بود ، يعنى معجزه و كرامت عقلها را تحت نفوذ خويش قرار مىداده است ، ولى عصر خاتميّت عصر عقل است . عقل مشاهدهء كرامت را دليل بر چيزى نمىگيرد مگر آنكه با معيارهاى خود صحّت و اعتبار يك حقيقت كشف شده از راه
هامش
( 1 ) . دو منبع ديگر عبارتند از طبيعت و تاريخ .
( 2 ) . همان مأخذ ، ص 146 و 147 .