تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 189

مساهمون:

ص١٨٩
اينهاست اركان و اصول فلسفهء ختم نبوّت از نظر علّامه اقبال . متأسّفانه اين فلسفه مخدوش و بسيارى از اصول آن نادرست است . اوّلين ايرادى كه وارد است اين است كه اگر اين فلسفه درست باشد ، نه تنها به وحى جديد و پيامبرى جديد نيازى نيست ، به راهنمايى وحى مطلقا نيازى نيست ، زيرا هدايت عقل تجربى جانشين هدايت وحى است . اين فلسفه اگر درست باشد ، فلسفهء ختم ديانت است نه ختم نبوّت ، و كار وحى اسلامى تنها اعلام پايان دورهء دين و آغاز دورهء عقل و علم است . اين مطلب نه تنها خلاف ضرورت اسلام است ، مخالف نظريّهء خود اقبال است . تمام كوششها و مساعى اقبال در اين است كه علم و عقل براى جامعهء بشر لازم است امّا كافى نيست ، بشر به دين و ايمان مذهبى همان اندازه نيازمند است كه به علم . اقبال خود تصريح مىكند كه زندگى نيازمند به اصول ثابت و فروع متغيّر است و كار « اجتهاد اسلامى » كشف انطباق فروع بر اصول است . مىگويد : « اين فرهنگ جديد ( 1 ) پايهء وحدت جهانى را بر اصل توحيد بنا نهاد . اسلام ، به عنوان دستگاه حكومت ، وسيله‌اى عملى است براى آنكه اصل توحيد را عامل زنده‌اى در زندگى عقلى و عاطفى نوع بشر قرار دهد . اسلام وفادارى نسبت به خدا را خواستار است نه وفادارى نسبت به حكومت استبدادى را ، و چون خدا بنيان روحانى نهايى هر زندگى است ، وفادارى به خدا عملا وفادارى به طبيعت مثالى ( 2 ) خود آدمى است . اجتماعى كه بر چنين تصوّرى از واقعيّت بنا شده باشد بايد در زندگى خود مقوله‌هاى « ابديّت » و « تغيير » را با هم سازگار كند ، بايستى كه براى تنظيم حيات اجتماعى خود اصولى ابدى در اختيار داشته باشد ، چه ، آنچه ابدى و دائمى است در اين جهان تغيير دائمى جاى پاى محكمى براى ما مىسازد . ولى چون اصول ابدى به اين معنى فهميده شوند كه معارض با هر تغييرند ، يعنى معارض با چيزى هستند كه قرآن آن را يكى از بزرگترين « آيات » خدا مىداند ، آن وقت سبب آن مىشوند كه چيزى را كه ذاتا متحرّك است ، از حركت بازدارند . شكست اروپا در علوم سياسى و اجتماعى ، اصل اوّل ( 3 ) را مجسّم مىسازد و بىحركتى اسلام در ظرف مدّت پانصد
هامش
( 1 ) . فرهنگ اسلامى . ( 2 ) . طبيعت آرمان خواهى و كمال مطلوب جويى . ( 3 ) . نفى هر گونه اصل ابدى و انكار جاودانگى اصول اصلى زندگى .