1 . پيامبران از نظر هدف ثنوى بودهاند ، يعنى دو مقصد مستقل داشتهاند . يكى از اين دو مقصد به زندگى اخروى و سعادت اخروى بشر مربوط است ( توحيد نظرى و توحيد عملى فردى ) ، و ديگرى به سعادت دنيوى او ( توحيد اجتماعى ) . پيامبران از آن نظر كه در انديشهء سعادت دنيوى بشر بودهاند ، به توحيد اجتماعى پرداختهاند و از آن جهت كه مىخواستهاند سعادت اخروى بشر را تأمين كنند ، به توحيد نظرى و توحيد عملى فردى كه صرفا روحى و ذهنى است پرداختهاند .
2 . هدف اصلى ، توحيد اجتماعى است ، توحيد نظرى و توحيد عملى فردى مقدّمهء لازم توحيد اجتماعى است . توحيد نظرى مربوط به شناخت خداوند است .
براى انسان - فى حدّ ذاته - هيچ ضرورتى نيست كه خدا را بشناسد يا نشناسد ، تنها عامل محرّك روح او خدا باشد يا هزاران چيز ديگر - همچنانكه به طريق اولى براى خداوند فرق نمىكند كه انسان او را بشناسد يا نشناسد ، بپرستد يا نپرستد - ولى نظر به اينكه كمال انسان در « ما » شدن و توحيد اجتماعى است و اين امر بدون توحيد نظرى و توحيد عملى فردى ميسّر نيست ، خداوند معرفت خود و پرستش خود را فرض كرده است تا توحيد اجتماعى محقّق گردد .
3 . هدف اصلى ، شناختن خدا و نزديك شدن و رسيدن به اوست ، توحيد اجتماعى مقدّمه و وسيلهء وصول به اين هدف عالى است ، زيرا - همچنانكه قبلا گفته شد - در جهانبينى توحيدى ، جهان ماهيّت « از اويى » و « به سوى اويى » دارد ، از اينرو كمال انسان در رفتن به سوى او و نزديك شدن به اوست . انسان از يك امتياز خاص بهرهمند است و آن اينكه به حكم
نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي
( 1 ) واقعيّتش واقعيّت خدايى است . فطرت بشر فطرت خداجويانه است ، از اينرو سعادتش ، كمالش ، نجاتش ، خير و صلاح و فلاحش در معرفت خدا و پرستش و پيمودن بساط قرب اوست ، ولى نظر به اينكه انسان بالطّبع اجتماعى است و اگر انسان را از جامعه جدا كنيم ديگر انسان نيست و اگر بر جامعه نظامات متعادل اجتماعى حكمفرما نباشد حركت خداجويانهء
هامش
( 1 ) . « . . . و در او از روح ( حقيقت متعالى و برتر ) خود دميدم . » ( حجر / 29 و ص / 72 ) .