توحيد و تكامل
از جمله مسائلى كه به نظر من تأثير زيادى در گرايشهاى مادّى داشته است ، توهّم تضاد ميان اصل « خلقت و آفرينش » از يك طرف و اصل « ترانسفورميسم » يعنى اصل تكامل خصوصاً تكامل جانداران از طرف ديگر است . و به عبارت ديگر ، توهّم اينكه « آفرينش » مساوى است با « آنى و دفعىّ الوجود » بودن اشياء ، و « تكامل » مساوى با « خالق نداشتن اشياء » است .
آنچنان كه از تاريخ برمىآيد در مغرب زمين بخصوص اين انديشه وجود داشته است كه لازمهء اينكه جهان به وسيلهء خداوند به وجود آمده باشد اين است كه همهء اشياء ، ثابت و يكنواخت بوده باشند و تغييرى در كائنات ، خصوصاً در اصول كائنات يعنى « انواع » ، رخ ندهد . پس تكامل خصوصاً تكامل ذاتى - يعنى تكاملى كه مستلزم اين باشد كه ماهيّت يك شىء تغيير كند و نوعيّت آن عوض شود - غير ممكن است . از طرف ديگر ، مىبينيم كه هر اندازه علوم سير تكاملى انجام مىدهند و توسعه مىيابند ، مسألهء اينكه اشياء و بالاخص جانداران يك قوس صعودى تكاملى را طى مىكنند ، بيشتر ثابت و مبرهن مىگردد . نتيجهء اين دو مقدّمه اين است كه علوم - بالاخص علوم زيستى - در جهت ضدّ خداشناسى گام برمىدارند .
چنان كه مىدانيم نظريّات لامارك و داروين ، خصوصاً شخص اخير ، غوغايى در اروپا به پا كرد . داروين با اينكه شخصاً مردى معتقد به خدا و مذهب بود و مىگويند در لحظات احتضار ، كتاب مقدّس را به سينه چسبانيده بود و خود وى مكرّر در نوشتههايش ايمان خود را به خداوند اعلام مىكند ، نظريّاتش صد در صد ضدّ خدا معرّفى شد .
ممكن است گفته شود ترانسفورميسم به طور كلّى ( خصوصاً داروينيسم با توجّه به فرضيّهء وى در اين باره كه اصل انسان از ميمون است اگر چه بعد مردود گشت ) از آن جهت ضدّ خدا شناخته شد كه بر خلاف مندرجات كتب مقدّس مذهبى بود ؛ زيرا كتب مذهبى عموماً خلقت انسان را از يك انسان اوّلى به نام « آدم » مىدانند كه ظاهر اين است كه او مستقيماً از خاك آفريده شده است . علىهذا بحقّ و بجا بوده كه داروين و داروينيستها ، بلكه همهء طرفداران تكامل ، ضدّ خدا شناخته شوند ، زيرا به هيچ وجه