كتاب از جمله مطالبى كه ايراد مىگيرد « برهان علّت نخستين » است . براى اينكه بدانيم آقاى راسل - اين فيلسوف بزرگ غرب كه نامش همه جا را گرفته - اين مسائل را به چه شكلى در ذهن خود تصوير مىكرده است ، عبارت او را نقل مىكنيم .
مىگويد :
« اساس اين برهان عبارت از اين است كه تمام آنچه را ما در اين جهان مىبينيم داراى علّتى است و اگر زنجير علّتها را دنبال كنيم سرانجام به نخستين علّت مىرسيم و اين نخستين علّت را علّة العلل يا خدا مىناميم » .
راسل آنگاه اين برهان را اينچنين انتقاد مىكند :
« به هنگام جوانى دربارهء اين مسائل ژرف نمىانديشيدم و برهان علّة العلل را تا مدّتى مديد پذيرفتم ، تا اينكه روزى به سنّ هيجده سالگى ضمن خواندن اتوبيوگرافى جان استوارت ميل بدين جمله برخوردم : « پدرم به من مىگفت كه اين پرسش : چه كسى مرا آفريده است ؟ جواب ندارد ، زيرا بلافاصله اين سؤال مطرح مىشود چه كسى خدا را آفريد ؟ » جملهاى بدين سادگى ، دروغ برهان علّة العلل را برايم آشكار ساخت و هنوز هم آن را دروغ مىدانم . اگر هر چيز بايد علّتى داشته باشد ، پس خداى را نيز علّتى بايد . اگر چيزى بدون علّت وجود تواند داشت ، اين چيز مىتواند هم خدا باشد و هم جهان پوچى اين برهان به همين جهت است . »
سخنان گذشتهء ما پوچى سخن راسل را روشن مىكند . سخن در اين نيست كه آيا هر چيز بايد علّت داشته باشد يا استثنائاً يك موجود بدون علّت وجود تواند داشت ، و اگر يك چيز بدون علّت مىتواند وجود داشته باشد چه فرق مىكند كه خدا باشد يا جهان . سخن در اين است كه هر چيز و هر موجود از آن جهت كه چيز است و به نوعى داراى هستى است ، نه ملاك نياز به علّت است و نه ملاك بىنيازى ، تا گفته شود چه فرقى در اين جهت ميان چيزهاست . سخن در اين است كه در ميان چيزها و موجودات ، چيزى و موجودى هست كه وجود صرف و كمال مطلق است و هر كمالى از اوست و به سوى اوست و او چون هستى عين ذاتش است ، بىنياز از علّت است ، بر خلاف چيزهايى كه هستى را به صورت عاريت دارند . آنچنان موجودى نه وجود و نه كمالات وجود را فاقد است تا طلب كند و به سوى آن بشتابد ، و نه اين كمالات را از دست مىدهد .
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 511
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٥١١