چرا تنها او در ميان موجودات جهان ، قديم و كامل و نامحدود و واجب الوجود شد ؟ چرا او حادث و ناقص نشد ؟ و چرا يك موجود ديگر از موجودات كه اكنون ناقص و نيازمند است ، مقام واجب الوجود را حيازت نكرد ؟
با تذكّر مطالب گذشته پاسخ اين پرسش واضح است . در اين پرسش چنين فرض شده كه ممكن بود واجب الوجود ، واجب الوجود نباشد و علّتى دخالت كرد و آن را واجب الوجود كرد نه ممكن الوجود ، و هم ممكن بود كه ممكن الوجود ، ممكن الوجود نباشد و در اثر دخالت علّتى خاص ممكن الوجود شد . و به تعبير ديگر ، ممكن بود وجود كامل الذّات نامحدود ، ناقص و محدود باشد و وجود ناقص محدود ، كامل الذّات و نامحدود باشد و عاملى دخالت كرد و آن يكى را كامل الذّات و نامحدود ساخت و ديگرى را ناقص الذّات و محدود . آرى ، اين است ريشهء اين پرسش .
پرسشكننده توجّه ندارد كه مرتبهء هر موجود عين ذات آن موجود است ، همچنانكه مرتبهء هر عدد عين ذات آن عدد است . علىهذا اگر موجودى به حكم غناى ذاتى و كمال ذاتى مستغنى از علّت شد ، پس هيچ علّتى هيچ گونه دخالتى در او نمىتواند داشته باشد و هيچ علّتى او را به وجود نياورده است و هيچ علّتى هم او را در مرتبهاى كه هست قرار نداده است . سؤال از اينكه چرا علّت نخستين ، علّت نخستين شد - كه در فلسفهء غرب يك سؤال بلا جواب تلقّى شده است - سؤالى است بىمعنى .
علّت نخستين ، موجوديّتش عين حقيقت و عين ذاتش است و هم علّت نخستين بودنش عين ذاتش است و در هر دو حيثيّت ، بىنياز از علّت است .
اين پرسش درست مثل اين است كه بگوييم چرا عدد يك عدد يك شد و عدد دو نشد و چرا عدد دو عدد دو شد و عدد يك نشد و در جاى عدد يك ننشست ؟ ما در كتاب عدل الهى دربارهء اينكه مرتبهء هر موجودى عين ذات آن موجود است بحث بيشترى كردهايم و در اينجا تكرار نمىكنيم .
در پايان اين قسمت از بحث ، مناسب است سخنى از برتراند راسل فيلسوف معاصر دربارهء علّت نخستين نقل كنيم و تصوّر فيلسوفانهء ( ! ) او را نيز دربارهء اين مسألهء غامض به دست آوريم .
راسل كتاب كوچكى دارد به نام چرا مسيحى نيستم ؟ در آن كتاب تنها مسيحيّت را انتقاد نمىكند ، بلكه اساسا انديشههاى مذهبى را عموما و انديشهء خدا را خصوصا - كه برخى غير مذهبيها نيز قبول دارند - مورد ايراد و انتقاد قرار مىدهد . وى در آن
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 510
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٥١٠