مسألهء قضا و قدر و سرنوشت ، انحراف و اشتباه معتزله از اشاعره كمتر نيست .
مستشرقين كه با معارف اسلامى آشنايى عمقى ندارند و خيال مىكنند اعتقاد به سرنوشت عين اعتقاد به جبر است ، معتزله را در اين مسأله مورد ستايش قرار مىدهند .
در جلد اوّل تاريخ ادبى ايران تأليف ادوارد براون صفحهء 411 مىگويد :
« فرقهء قدريّه يا معتزله بيشتر اهميّت داشت و طرفدار آزادى اراده يا طريقهء تفويض و اختيار بود . به گفتهء دكتر اشتاينر : « بهترين توصيف معتزله اين است كه بگوييم ظهور اين قبيل افكار در حكم اعتراضى است كه پيوسته عقل سليم بشر بر احكام جابرانه و تعليمات مقرّره و محدوده نموده است » . معتزله خود را اهل العدل و التّوحيد يا طرفداران عدل الهى و يكتاپرستى مىدانستند ؛ مىگفتند قسمت ازلى به عقيدهء اهل سنّت [ اشاعره ] آن است كه خداوند سرنوشت هر كس را قبلا تعيين نمايد و گناهانى را كيفر دهد كه خود بر بشر به جبر تحميل كرده است و بشر را در برابر تقدير و سرنوشت ، قدرت استقامت و پايدارى نباشد . »
اين طرز تفكّر معتزله يعنى اينكه سرنوشت مستلزم جبر است ، مورد تأييد مستشرقين است .
ريشهء تاريخى
يكى از مباحث قابل توجّه اين است كه منشأ پيدايش اين افكار و عقايد و اين بحث و جدلها چيست ؟ چطور شد كه مسلمين از نيمهء اوّل قرن اوّل و حدّ اكثر از نيمهء دوّم آن قرن وارد بحث جبر و قدر شدند .
بدون شكّ علّت ورود مسلمين در اين مباحث آيات قرآن و كلمات رسول اكرم است . مسألهء سرنوشت و هم مسألهء آزادى و اختيار بشر از مسائلى است كه بالطّبع مورد علاقهء هر كسى است ، و چون اين مسأله مكرّر در كتاب آسمانى مسلمين طرح و عنوان شده و آياتى در كمال صراحت ، سرنوشت را تأييد مىكند و آياتى ديگر به همين صراحت بشر را مختار و آزاد معرّفى مىكند ، خواه ناخواه آنها را به فكر و انديشه و بحث و گفتگو وادار مىكرد .
امّا مستشرقين و اتباع و اذنابشان مدّعى هستند كه اين افكار ريشهء ديگر دارد .
چنان كه قبلًا گفتيم بعضى از مورّخين اروپايى را عقيده اين است كه مسألهء سرنوشت و