قدر ممكن است ؛ مثل اينكه انسانى انسان ديگر را به كارى اجبار كند . امّا اين ، غير از جبر اصطلاحى است . جبر اصطلاحى يعنى تأثير مستقيم قضا و قدر بر روى ارادهء انسانى به صورت يك عامل منفى براى رفع و جلوگيرى ، يا به صورت يك عامل مثبت براى الزام و اكراه .
و به عبارت ديگر ، سرّ مطلب در امكان تبديل سرنوشت اين است كه قضا و قدر ، وجود هر موجودى را فقط و فقط از راه علل و اسباب خاصّ خود او ايجاب مىكند .
ايجاب و ايجاد موجودى از غير مجراى علل و اسباب خاصّ خود او ممتنع است . و از طرف ديگر ، علل و اسباب طبيعى ، مختلف است و موادّ اين عالم در آن واحد استعداد متأثّر شدن از چندين علّت را دارند .
اگر قضا و قدر را آن طور فرض كنيم كه اشاعره فرض كردهاند ، يعنى اصل علّيت عمومى و جريان سببى و مسببى را ظاهر بىحقيقت بدانيم ، و يا مانند نيمه اشعريها در موارد خاصّى استثنائا دخالت مستقيم و بلاواسطهء قضا و قدر را در جريان امور بپذيريم ، مسأله شكل ديگر پيدا مىكند ؛ امّا چنين قضا و قدرى وجود ندارد و نمىتواند وجود داشته باشد .
امتياز بشر
اعمال و افعال بشر از آن سلسله حوادث است كه سرنوشت حتمى و تخلّفناپذير ندارد ، زيرا بستگى دارد به هزاران علل و اسباب و از آن جمله انواع ارادهها و انتخابها و اختيارها كه از خود بشر ظهور مىكند . تمام امكاناتى كه در مورد جمادات و نباتات و افعال غريزى حيوان وجود دارد و تمام « اگر » هايى كه در وقوع آنها هست ، در افعال و اعمال بشر هست . در رشد يك درخت و يا انجام عمل غريزى يك حيوان ، هزاران « اگر » كه همان شرايط طبيعى هستند مىتوانند وجود داشته باشند .
همهء آن « اگر » ها در افعال و اعمال انسان هست بعلاوهء اينكه در انسان عقل و شعور و ارادهء اخلاقى و قوّهء انتخاب و ترجيح آفريده شده است .
انسان قادر است عملى را كه صددرصد با غريزهء طبيعى و حيوانى او موافق است و هيچ رادع و مانع خارجى وجود ندارد ، به حكم تشخيص و مصلحتانديشى ترك كند ، و قادر است كارى را كه صد در صد مخالف طبيعت اوست و هيچ گونه عامل اجبار كنندهء