ابننهيك را از ولايت منطقهاش عزل ساخت .
مصر ، خسيس
ابن حاجب گويد : اى اهل مصر دستهايتان را مىبينم كه از بذل مال بستهاند . من از وقتى كه وارد سرزمين شما شدهام چون موريانه كتابهايم را مىخورم .
يا اهل مصر رايت ايديكم * عن بسطها بالنوال منقبضة
مذ جئتكم نازلا بارضكم * الكت كتبى كاننى ارضة
گويم
اى گرانمايهترين گوهر پاك * وى سبك سايهترين پيكر خاك
پيكر خاك طلسمى است تو گنج * گنجى از بهر ازل گوهر سنج
اين گهر را چو شوى قدرشناس * برهى زآفت اميد و هراس
خرقه كز وى نه دلت خشنود است * چشمه چشمه زره داود است
باشد از ناوك هستيت پناه * داردت از طپش عجب ( قلب ) نگاه
چون بر آن خرقه زنى بخيه مدار * چشم بر رشته كس سوزن وار
خشك مانى كه شب از دريوزه * به كف آرى كه گشايى روزه
خوشتر از مادهاى كرده خمير * بر سر خوان شه از شكر و شير
پات بىكفش زفقر است و فنا * كفش گويى زده بر فرق غنا
از شكاف ار قدمت مضطربست * صد در رحمت از آن در عقب است
موى ژوليدهى گردآلودت * خوش كمنديست سوى مقصودت
شب دى خانهى تو گلخن گرم * مهد سنجاب تو خاكستر نرم
روز سرمات به بالاى عبا * بر تو خورشيد ز زر بفت قبا
دست خالى ز درم يا دينار * گر سرافراز شوى همچو چنار
به كه با خار و خس آيى همسر * مست ( مشت ) چون غنچه پر از خورده زر
كهنه ابريق سفاليت بدشت * دسته و نايرهاش ديده شكست
در قيامت به ترازوى حساب * چربد از مشربههاى زرتاب
پرده بر چشم جهان بين مپسند * هر چه پرده است از او ديده ببند
هر چه رويت بسوى خود كردهاست * گر همان جان تو باشد پردهاست
كسب اسباب بود پرده گرى * شيوه فقر و فنا پرده درى