مردمى كن همه را يكسو نه * ورنه در فقر و فنا زن توبه
امير خسرو دهلوى
بارها با خود اين قرار كنم * كه روم ترك عشق يار كنم
باز انديشه مىكنم كه اگر * نكنم عاشقى چكار كنم
*
دلم را آرزوى گلعذارى است * كه در هر سينه از وى خار خاريست
به تيغ دوست بايد جان سپردن * بمرگ خويش مردن سخت كاريست
تن خود را از آن رو دوست دارم * كه تركيبش زخاك رهگذاريست
*
سگ كوى خودت ( خودم ) خواندى عفى اللَّه * اگر من آدمى باشم همين بس
كبك و پشه
ابوايوب بصرى مىگويد : من با كبكها و پشهها همراه هستم وقتى سياهى شب جهان را فرا گيرد ، وقتى پشه ترانه مىسرايد ، كبكها مىرقصند .
لى و البراغيث و البعوض اذا * ادركنا حندس الضلام قصص
اذ تغنى بعوضه طربا * ساعد برغوثه الغنا فرقص
خسيس
يكى از فرزندان خلفاء به خادمش گفت : براى من قاطرى به نيم درهم خريدارى كن .
اديبى سخن او را شنيد و گفت : به خدا چنين كسى هرگز رستگار نمىشود . به او گفتند : از كجا فهميدى ؟ گفت : خدا منزه است ، آيا فرزند خليفه كه بداند درهم نصف دارد ، رستگار مىشود ؟
درخواست از جواد
اگر چيزى مىخواهى از جواد بخواه تا فرق ثروت و تهيدستى را بفهمى . اگر چارهاى جز ذليل شدن ندارى ، بار ذلت را در خانه جواد بيفكن چرا كه اكرام بزرگان نشانه ذلت تو نيست .
بلكه ذلت اين است كه ناشايست را تكريم كنى .
اسأل العرف ان سئلت جواداً * لم يزل يعرف الغنى واليسارا
فاذا لم تجد من الذل بداً * فالق بالذل ان لقيت الكبارا