اما آن سه چيزى كه مرا به حزن آورد تا حدى كه گريستم عبارت است از :
1 - جدايى دوستان يعنى پيامبر و ياران او .
2 - ترس از شب اول قبر .
3 - توقف در پيشگاه خدا در قيامت كه نمىدانم فرمان مىدهد به كجا مرا ببرند به بهشت يا آتش !
گويند
تو عاشق ديده و من عاشق معشوق ناديده * مرا آغاز كار است و ترا انجام پركارى
شيوهى حج
طاوس يمانى گويد : زمانى كه من در مكه بودم ، حجاج سراغ من فرستاد و مرا در كنار خود نشاند و بر متكايى تكيه داد . در همان حال حجاج صداى مردى را شنيد كه با صداى بلند تلبيه گفت . حجاج فرمان داد او را حاضر كنند . وقتى او را آوردند حجاج به او گفت : از كدام مردمانى ؟ مرد گفت : از مسلمانان . حجاج گفت : از اسلام سؤال نكردم . مرد گفت : پس از چه پرسيدى ؟ حجاج گفت : از شهر زادگاهت . مرد گفت : از اهل يمن . حجاج گفت : برادرم محمد بن يوسف را چگونه ديدى ؟ آن مرد حرفى زد كه حجاج را ناراحت كرد . حجاج گفت : چه باعث شد كه اين حرف را بزنى در حالى كه قرب او را نزد من مىدانى ؟ . مرد يمنى گفت :
گمان مىكنى او نزد تو عزيزتر از من است نزد خدا ؟ در حالى كه من مهمان خانه خدا هستم و آمدهام حق دينم را ادا كنم . حجاج حرفى نزد و يمنى بدون كسب اجازه خارج شد . طاوس مىگويد : من در پى او شدم و با خود گفتم مردى حكيم است . او را ديدم كه دست به پرده كعبه آويخته و مىگويد : خدايا ! پناهنده به تو هستم و به تو روى آوردهام ، خدايا ! مرا در كنف جود و رضايت خود قرار ده و از منع بخلكنندگان نگه دار و از ثروتمندان بىنياز ساز . خدايا ! گشايش تو نزديك ، بخشش تو كهن و عادت تو نيكى به بندگان است . سپس بين مردم رفت .
در شب عرفه نيز او را ديدم كه مىگفت : خدايا اگر حج من و زحمتم را نپذيرفتى ، مرا از مزد بر غم نپذيرفتنم محروم نكن ، سپس رفت و روز عيد او را ديدم كه مىگفت : واى بر من اگر مرا با اينحال ببخشى و پيوسته اين كلمه را بر زبان مىراند .
پارسايى
امام على عليه السلام در توصيف پرهيزكاران مىفرمايد : گروهى از اهل دنيا هستند ولى اهل دنيا نيستند . در دنيا هستند ولى از آنان نيستند . هرچه درك مىكردند عمل مىنمودند و در