مرگ ، پند
كسى كه اوقاتش را به بطالت مىگذراند و لحظات زندگى را به نادانى و جهالت سپرى مىكند ، سزاوار است كه بر خود بسيار بگريد ، و از خدايى كه او را مهلت داده شرمگين باشد ، پس عجبا از مطلوبى كه از دست داده كه بايد آن را بيابد و رحمتى كه يافته و ترديدى در نابودى خود ندارد .
به خدا مرگ ، خبرى را كه در انتظار ماست ، تصديق مىكند و تغيير احوال را اطلاع مىدهد ، و بين ما صدا مىزند : وقت كوچ است و دستهاى در پى دستهى ديگر در حال كوچ هستند . پيداست ما براى موقعيتى در حركت هستيم كه و بال آن بسيار عظيم و اضطراب آن زياد است و به وضوح حال آن نمايان مىگردد و انسان مىگويد : چه شدهاست ؟ در آن روز اعضاى بدن مىلرزند و گواهى مىدهند . آنجا تمام راهها بر فراريان بسته شده و چشم حيلهگران از حيلهگرى كور شدهاست و آرزوى آرزوداران به يأس منجر شده و تمام جهانيان حاصل تلاش خود را مىيابند . حال چرا قلب مردم خاشع نمىشود ؟ و چرا چشمها اشك خود را جارى نمىكنند .
خدايا ! در آن مقام ما را استوارى بخش ، و خطاها را محو كن و ما را از كسانى قرار ده كه از بهترين ابزار بهره گرفتهاند و شب و روز بر از دست رفتههاى خود گريستهاند . خدايا يقين ما را به معاد اضافه فرما و ميزان اعمال ما را به حسنات سنگينتر گردان . و ما را از حسرت و ندامت بزرگ برهان . و آسايش قيامت را به ما بچشاى كه تو شنوندهى دعا و لطف كنندهى هر آن چيزى كه بخواهى ، هستى .
دنيا و آخرت
براى دنياى خود به قدرى كه در آن هستى تلاش كن و براى آخرت خود به قدرى كه در آن هستى تلاش نما و براى خدا به قدر نيازت كار كن و براى آتش به اندازهاى كه در آن توان صبر دارى كار كن .
شاعر عجم
بكوش تا به كف آرى كليد گنج هنر * كه بىطلب نتوان يافت گوهر مقصود
بر آستان ارادت كه سر نهاد تنى * كه لطف دوست برويش دريچهاى نشود
عطار
اى كه بر خوان خدا نان ميخورى * وينهمه فرمان شيطان ميبرى