تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكشكول (كشكول) (با ترجمه روان و فهرست موضوعى) (فارسى) — صفحة 613

مساهمون:

ص٦١٣
متعفن مىگردد .

تابط شراً

در شرح حماسه آمده‌است : در بلاد هذيل غارى بود كه زنبوران عسل مىكردند . تابط شراً با دوستانش همه ساله به آن غار مىرفتند و عسل مىآوردند . دوستانش وى را با ريسمان آويزان مىكردند تا او به غار برود و عسل را بياورد . جريان عسل دزدى آنها به گوش قبيله رسيد . قبيله بر سر راه تابط شراً و دوستانش كمين كردند تا اينكه آنان آمدند و به روش سابق تابط با ريسمان وارد غار شد . هذيليها سر رسيدند و دوستان تابط همگى فرار كردند ، هذيليها طناب را حركت دادند و به تابط شراً گفتند بالا بيا ، تابط به آنها نگاه كرد و گفت : من شما را نمىشناسم ، آنان گفتند : ولى ما تو را مىشناسيم ، گفت : به شرط آزادى يا فدا دادن بالا بيايم ؟ هذيليها گفتند : شرطى وجود ندارد ، تابط گفت : به خدا نمىآيم . سپس مقدارى عسل بر ديوار غار ريخت و خيك عسل را سينه بست و با چسبيدن به آن به سلامت پايين رفت و از دست آنها فرار كرد . نام وى ثابت بن جابر بن سفيان فهمى بود ، ابوكثير هذلى مادر او را به عقد خود درآورد ، و ثابت خرد سال بود وقتى ثابت بزرگ شد از ابوكثير خوشش نيامد و با او رفتار خوبى نداشت ، ابوكثير به همسرش شكايت كرد و همسرش گفت : او را به قتل برسانيم چرا كه شيطانى از شياطين است . هرگز او را با خواب سنگين نديده‌ام ، هرگز خندان نبوده‌است ، از بچگى سراغ كارى نرفته كه انجامش ندهد ، از زمان وضع حمل وى خون نفاس نديده‌ام ، در شبى تاريك و ترسناك كه از دشمن مىگريختيم و در حالى كه بر شتر سوار بودم او را زائيدم ، زره‌اى آهنين از پدرش باقى مانده ، آن را بپوش و به قتل برسان ، به خدا من تو را بيشتر از او دوست دارم . امير خسرو دهلوى
ما را به كوى تو نه سرايى نه خانه‌اى * كز بهر آمدن بود آنجا بهانه‌اى
گر ياد اين شكسته كنى ، كى بود غريب * خاشاك نيز بر دل دريا گذر كند

تضمين

امير مجيرالدين بن تميم ، عشق زيادى به تضمين شعر شعرا داشت . به هيچ شعرى نرسيد كه پسنديده‌باشد ، مگر اينكه آن را تضمين كرده‌است ، خودش در اين باره مىگويد : هر ديوانى ديدم ، خواندم و پرنده خيالم از تضمين آن ناراحت نمىبينم ، هر بيتى كه معنايى