سيه روى پريشان روزگارى * چو زلف دلبران آشفته كارى
هميشه در بلاى عشق مفتون * سراپاى وجودش قطرهى خون
درون خويش دايم ريش خواهد * بلا هر چند بيند بيش خواهد
ز دست اين دل ديوانه مستم * درون سينه دشمن مىپرستم
ام علقمه
ام علقمه خارجى كه با حجاج بن يوسف جنگهاى سختى كردهبود ، اسير شد و او را نزد حجاج آوردند . حجاج گفت : اى دشمن خدا زندگى مردم را چون ماده شتر كور ، با شمشير خود به زمين ريختى ! امعلقمه كه سر به زير انداخته بود گفت : واى بر تو با من چنين رعد و برق مىكنى ! چنان از خدا مىترسم كه تو را در مقابلم كمتر از مگس قرار دادهاست . حجاج گفت : سر بلند كن و به من بنگر ، امعلقمه گفت : اكراه دارم به صورتى بنگرم كه خدا به او نمىنگرد . حجاج گفت : اى مردم شام در بارهى خون او چه مىگوييد ؟ همه گفتند : حلال است ، او را به قتل برسان . امعلقمه گفت : واى بر تو همنشينان برادرت فرعون از همنشينان تو برتر هستند ، كه در باره موسى و هارون با آنان مشورت كرد . آنان گفتند : او و برادرش را نگه دار . و همنشينان تو دستور به قتل من مىدهند . حجاج دستور قتل او داد و كشته شد .
فقيران بلخ
شفيق بلخى از كسى پرسيد فقراء شما در فقر چگونهاند ؟ گفت : اگر چيزى يافتند مىخورند و گرنه صبر مىكنند . شفيق گفت : همهى سگهاى بلخ اين گونه هستند . مرد پرسيد شما چگونهايد ؟ شفيق گفت : اگر يافتيم ايثار مىكنيم و اگر نيافتيم شكر مىكنيم .
نگاه به دهان هم غذا
از مثلهاى عربى است كه فلانى چشمش سطل آب كش و دهانش هم غذايش است .
يعنى موقع غذا خوردن به دهان او چشم دوخته كه رفتارى ناپسند است .
مردى نزد معاويه غذا مىخورد . معاويه ديد در لقمه غذاى او مويى است و گفت : مو را از لقمهات بگير . مرد گفت : تو جورى نگاه من مىكنى كه موى غذا را مىبينى ؟ به خدا بعداً هرگز با تو هم غذا نشوم .
كسى با معاويه هم غذا بود ، بزغاله بريانى بر سفره گذاشتند . مهمان با حرص گوشتها را پاره مىكرد و به دهان مىگذاشت ، معاويه به او گفت : خيلى بر او خشم گرفتهاى ، گويا مادرش به تو شاخ زدهاست . مهمان گفت : از مهربانى تو نسبت به او پيداست كه مادرش به تو