بگذاشت مرا بىكس و آمد بر تو * نيكو دارش كه من نكو داشتمش
انورى
انورى به يكى از پادشاهان زمان خود كه پس از سرمه كشيدن نابينا شدهبود ، چنين تسليت گفت :
شاهابديدهاى كه دل مرا خداى داد * در ديدهى تو معنى نيكو بديدهام
چون كردگار ذات شريفت بيافريد * گفت اى كسى كه بر دو جهانت گزيدهام
راضى نيم به آنكه بغيرى نظر كنى * زيرا كه از براى خودت پروريدهام
چشم جهانيان ز پى ديدن جهان * و آن تو بهر ديدن خويش آفريدهام
تكحيل آن زهيچ كس اندر جهان مدان * كآن كحل غيرتست كه من دركشيدهام
شكم
بشر حافى گويد : هركه شكمش در اختيارش باشد ، همهى كارهاى شايستهى وى حفظ خواهد شد .
گويند
عاشق اگر قرار دهد مرگ را به خود * مسكين بشادكامى دشمن چه مىكند
ضميرى
چو مىبينم كسى كز كوى او دلشاد مىآيد * فريبى كز وى اول خورده بودم ياد مىآيد
سيمرغ
راغب در محاضرات مىنويسد : عنقا همان پرندهاى است كه در فارسى آن را سيمرغ نامند .
عبيد زاكانى
گرم اقبال روزى يار گردد * غنوده بخت من بيدار گردد
بر آن درگاه خواهم داد از اين دل * مسلمانان مرا فرياد ازين دل
دلى دارم كه از جان برگرفته * اميد از كفر و ايمان بر گرفته
دلى شوريده شكلى بىقرارى * دلى ديوانه و آشفته كارى
دلى كو از خدا شرمى ندارد * ز روى خلق آزرمى ندارد
به خون آغشتهاى سودا مزاجى * كهن بيمار عشق بىعلاجى
مشقت خانهاى عشق آشيانى * محبت نامهاى بىدودمانى