گويند
نحوى گفت در ميان عوام * كان گه ناقص است و گاهى تام
تام از اسم بهره ور باشد * ليك همواره بىخبر باشد
وانكه ناقص بود خبردار است * خبرش همچو اسم ناچار است
عامىاى بانك بر كشيد كه هى * مولوى ، قول منعكس تا كى
بى خبر را به عكس خوانى تام * با خبر را به نقص رانى نام
تام آنكس بود كه با خبر است * ناقص آن كز خبر نه بهرهور است
خبر آمد دليل آگاهى * جهل برهان نقص و گمراهى
پيش ارباب دانش و عرفان * كى بود اين تمام و آن نقصان
لب گشاد و در حقيقت سفت * گفت خوش نكتهاى كه نحوى گفت
كامل و تام باشد آن الحق * كه در اسم حق است مستغرق
ساخت حق ز اسم خويش بهره ورش * نيست ز احوال ماسوا خبرش
وآنكه ناقص فتاد ز اسم خدا * نكندش بىخبر ز غير سوى
نشود محو اسم حق اثرش * باشد از اسم غير حق خبرش
هر كسى زان كلام آمد پيش * معنىئى خواسته مناسب خويش
اين خلافى كه مىشود مفهوم * هست ناشى ز اختلاف فهوم
حافظ
اى دل بكوى عشق گذارى نمىكنى * اسباب جمع دارى و كارى نمىكنى
ميدان بكام خاطر و گويى نمىزنى * باز ظفر بدست و شكارى نمىكنى
اين خون كه موج مىزند اندر جگر چرا * در كار رنگ و بوى نگارى نمىكنى
گر ديگران بعيش و طرب خرمند و شاد * اى دل تو اين معامله بارى نمىكنى
مشكين از آن نشد دم خلقت كه چون صبا * بر خاك كوى دوست گذارى نمىكنى
حقيقت
كميل بن زياد گويد : از امام على عليه السلام پرسيدم حقيقت چيست ؟ فرمود : تو را چه به حقيقت . گفتم : آيا من صاحب سرّ تو نيستم ؟ فرمود : درست است ولى آنچه از من به تو مىرسد ترشحى از حقيقت است . گفتم : آيا چون شما ، سائلى را محروم مىكند ! فرمود :
حقيقت آشكار شدن نور جلال خدا بدون اشاره است . گفتم : بيشتر توضيح بفرماييد .