نوبتى چند بهم بنشستند * عقد پيرى و مريدى بستند
برد صد تحفهى خدمت بر پير * هيچ از او ، پير نشد تحفه پذير
روزى از بالش زين مسند ساخت * قاصد صيد سوى صحرا ساخت
باز را ديدهى بينا بگشاد * كله از سر گره از پا بگشاد
كرد آن باز رها كرده ز قيد * متعاقب دو سه مرغابى صيد
صيد را از خم فتراك آويخت * جانب پير جنيبت انگيخت
بندگى كرد كه ايخاص خداى * پاك لقمه است بر اين روزه گشاى
هست ازين طعمه بر اين منزلگاه * پنجه كسب خلايق كوتاه
پير خنديد كه اى پاك نهاد * نامت از لوح بقا پاك مباد
جره بازت كه شكارى فكنست * جره از جوجهى هر پير زنست
رخشت اين ره كه به پايان بردست * جوز توزيع گدايان خوردست
نيروى بازوى صيد اندازت * باشد از دست ستم پردازت
چشمه كز سنگ تراود پاك است * تيره از رهگذر گلناكست
هركه آلوده به گل رهگذرش * كى ز گل پاك بود آبخورش
*
چارده ساله بتى بر لب بام * چون مه چارده در حسن تمام
بر سر سرو كله گوشه شكست * بر گل از سنبل تر سلسله بست
داد هنگامهى معشوقى ساز * شيوه جلوهگرى كرد آغاز
آن فروزان چو مه در بر و بوم * بر در و بامش اسيران چو نجوم
ناگهان پشت خمى همچو هلال * دامن از خون چو شفق مالامال
كرد در قبلهى او روى اميد * ساخت فرش ره او موى سفيد
گوهر اشك بمژگان مىسفت * وز دو ديده گهر افشان مىگفت
كى پرى با همه فرزانگيم * نام رفت از تو بديوانگيم
لاله سان سوختهىداغ توأم * سبزه وش پى سپر باغ توأم
نظر لطف بحالم بگشاى * زنگ اندوه ز جانم بزداى
نوجوان حال كهن پير چو ديد * بوى صدق از نفس او نشنيد
گفت كاى پير پراكنده نظر * روبگردان به قفا باز نگر