حضور خدا نائل شدم و بالاى عالم عقل و نور قرار گرفتم . در آنجا چنان روشنايى و نورانيت در خود مىديدم كه توان وصف آن نباشد . چيزى نگذشت كه به عالم فكرت هبوط كردم و متأسف شدم كه از آن عالم به اين عالم افتادم . متعجب شدم كه چگونه سرشار از نور بودم با آنكه نفس من همان هيئت داشت كه در بدنم بود . به ياد گفته مطريوس افتادم كه به ما دستور مىداد همواره در پى بدست آوردن جوهر نفس شريف باشيد و بكوشيد به عالم عقل دست يابيد .
آيه وضو
در كشاف ذيل آيه وضو آمدهاست : اگر بگويى آنان كه
أَرْجُلَكُمْ
را به جر قرائت كردهاند و در حكم مسح قرار دادهاند ، با مطالب قبلى سازگار نيست ، مىگويم : در بين اعضاى سه گانه كه شستن آن لازم است ، اگر بر پا آب بريزند در مظنه اسراف مذموم است پس بايد بر چهارمى كه رؤسكم باشد عطف گردد ، و ميانه روى در مصرف آب هم رعايت شود . مؤلف كشف گويد :
اگر مراد خدا مسح پا بود ، بايد مىگفت الى الكعاب ، نه الى الكعبين يا مىگفت الى الكعب ، چون كعب مفصل قدم است و در هر پا بيش از يك كعب نيست . اگر مراد كل واحد بود ، بايد مفرد ( كعب ) مىآمد و در غير اين صورت جمع ( كعاب ) مىآمد .
اگر مراد خدا شستن بود ، مراد از كعبين ، ناشزان است . كه در هر پا دو عدد است . و تثنيه به اعتبار ، هر يكى از دو پا است . حال چون مقابله به اعتبار غايت و صاحب غايت است . اراده قول اول نشدهاست .
فخر رازى نيز مىگويد : جمهور فقهاء معتقدند كه كعبين عبارت است از دو استخوانى كه دو طرف ساق پا است .
اماميه و هركس مسح پا را واجب دانسته مىگويد : كعب دايره مانندى است ، مانند كعب گوسفند و گاو كه در زير استخوان ساق قرار گرفتهاست و مفصل ساق و قدم است . محمد بن حسن شيبانى و اصمعى اين قول را پذيرفتهاند .
ايشان مىافزايد : دليل اماميه اين است كه كعب همان استخوان مخصوصى است كه در انسان و همهى حيوانات وجود دارد ، و مفصل همان كعب است و كعب نيزه نيز بهخاطر مفصلهايش كعب گويند .
معاشرت با مردم
از جمله سفارشهاى امام على عليه السلام به فرزندانش اين بود كه : فرزندانم ! چنان با مردم