حسرت مرگ
حكيمى گاه مرگ اظهار حسرت مىكرد . به او گفته شد تو را چه شده ؟ گفت : گمان شما در بارهى كسىكه سفر طولانى را بدون توشه بايد طى كند و در قبرى وحشتناك بدون مونس اسكان يابد و بر قاضى عادل بدون برهان وارد شود ، چيست ؟
مولوى
هله نوميد نباشى كه ترا يار براند * گرت امروز براند نه كه فردات بخواند
در اگر بر تو ببندد مرو و صبر كن آنجا * كه پس از صبر ترا او بسر صدر نشاند
وگر او بر تو ببندد همه درها و گذرها * ره پنهان بگشايد كه كس آن راه نداند
نه كه قصاب بخنجر چو سر ميش ببرد * نهلد كشتهى خود را كشد آنگاه كشاند
چو دم ميش نماند زدم خود كندش پر * تو ببين كاين دم سبحان بكجاهات رساند
به مثل گفتهام اين را و اگر نه كرم او * نكشد هيچكسى را و زكشتن برهاند
هله خاموش كه شمس الحق تبريز از اين مى * همگان را بچشاند بچشاند بچشاند
سعدى
هر سو دود آن كش ز در خويش براند * وانرا كه بخواند بدر كس ندواند
روزى
روزيى كه در پى آن هستى همانند سايهاى است كه با تو مىرود ، تو اگر بخواهى به آن برسى ، او را درك نمىكنى ولى اگر از او روى برگردانى ، در پى تو خواهد آمد .
مثل الرزق الذى تطلبه * مثل الظل الذى يمشى معك
انت لاتدركه متبعا * و اذا وليت عنه تبعك