تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكشكول (كشكول) (با ترجمه روان و فهرست موضوعى) (فارسى) — صفحة 178

مساهمون:

ص١٧٨

حسرت مرگ

حكيمى گاه مرگ اظهار حسرت مىكرد . به او گفته شد تو را چه شده ؟ گفت : گمان شما در باره‌ى كسىكه سفر طولانى را بدون توشه بايد طى كند و در قبرى وحشتناك بدون مونس اسكان يابد و بر قاضى عادل بدون برهان وارد شود ، چيست ؟ مولوى
هله نوميد نباشى كه ترا يار براند * گرت امروز براند نه كه فردات بخواند در اگر بر تو ببندد مرو و صبر كن آنجا * كه پس از صبر ترا او بسر صدر نشاند وگر او بر تو ببندد همه درها و گذرها * ره پنهان بگشايد كه كس آن راه نداند نه كه قصاب بخنجر چو سر ميش ببرد * نهلد كشته‌ى خود را كشد آنگاه كشاند چو دم ميش نماند زدم خود كندش پر * تو ببين كاين دم سبحان بكجاهات رساند به مثل گفته‌ام اين را و اگر نه كرم او * نكشد هيچكسى را و زكشتن برهاند هله خاموش كه شمس الحق تبريز از اين مى * همگان را بچشاند بچشاند بچشاند
سعدى
هر سو دود آن كش ز در خويش براند * وانرا كه بخواند بدر كس ندواند

روزى

روزيى كه در پى آن هستى همانند سايه‌اى است كه با تو مىرود ، تو اگر بخواهى به آن برسى ، او را درك نمىكنى ولى اگر از او روى برگردانى ، در پى تو خواهد آمد .
مثل الرزق الذى تطلبه * مثل الظل الذى يمشى معك انت لاتدركه متبعا * و اذا وليت عنه تبعك