يكى ديگر از نامههاى امام جواد عليه السّلام به « على بن مهزيار » ، نامه معروفى است كه فقها در باب خمس بدان استناد مىكنند . در اين نامه ، امام جواد عليه السّلام دستور پرداخت خمس در سال 220 ق را به شيعيانش صادر مىفرمايد ، و دليل آن را نيز تحليل اموال و تزكيه نفوسشان بيان مىكند . 1738712 خ 0 382 خ
از آنجا كه وكلا براى امرار معاش خود نيازمند استفاده از وجوه شرعىاى بودند كه بدانان تحويل مىشد ، لذا گاه براى استفاده از اين اموال ، از ائمه عليهم السّلام كسب اجازه مىكردند . در يك مورد ، « على بن مهزيار » ضمن نامهاى به امام جواد عليه السّلام ، از آن جناب درخواست كرد كه توسعهاى در امر معاش برايش لحاظ نموده و اموال موجود در دستش را برايش حلال كند ؛ و حضرت در پاسخ چنين مرقوم فرمود : « خداوند بر تو و اهل توسعه عطا فرمايد ؛ و براى تو و اهل بيت تو در نزد من بيشترين توسعه محفوظ است ؛ و از خداى خواهم كه تو را قرين عافيت فرموده و عافيت را فراراه و شامل بر تو گرداند ؛ كه او شنونده دعا است » . 2738712 خ 0 383 خ
مقام عبادت و عرفان و معنويت « على بن مهزيار » آنچنان بود كه به نقل كشّى ، به هنگام طلوع آفتاب سر بر سجده مىنهاد و سر بر نمىداشت مگر پس از آنكه به هزار تن از برادران دينىاش ، به مثل آنچه براى خود مىخواست دعا مىكرد ! و از كثرت سجده پيشانىاش همچون زانوى شتر پينه بسته بود ! كشّى ضمن نقلى ديگر ، اشاره به كرامتى كرده كه براى او رخ داده است ! خود وى در اين باره چنين گفته :
در آن هنگام كه به سال 226 ق در بازگشت از كوفه ، به منطقه « قرعاء » رسيديم و آخر شب ، به تنهايى براى وضو و مسواك خارج شدم ، ناگاه در انتهاى مسواكم شعلهاى مشاهده كردم كه شعاع نور آن ، همچون شعاع نور خورشيد بود ! من بدون آنكه به هراس آيم ، با تعجب بدان مىنگريستم ؛ و هنگامى كه آن را لمس نمودم ، هيچ حرارت و گرمى در آن حسّ نكردم ! پس اين آيه بخواندم :
« الَّذِي جَعَلَ لَكُمْ مِنَ الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ ناراً فَإِذا أَنْتُمْ مِنْهُ تُوقِدُونَ »
؛ و در اين باره به فكر فرو رفتم ، و آن شعله و نور نيز مدت زيادى به همان صورت باقى بود ! تا اينكه نزد اهل خود بازگشتم ؛ و از آسمان نيز باران خفيفى شروع به باريدن گرفت ، و غلامانم در پى آتشى بودند ، و همراه من در كاروان ، مردى بصرى بود ؛ هنگامى كه به نزد آنان رفتم با يكديگر مىگفتند : أبو الحسن مىآيد و آتشى به همراه دارد !
هنگامى كه نزديك رفتم و مرد بصرى آتش را لمس كرد ، هيچ حرارتى بر آن نيافت ! غلامانم نيز به همين ترتيب . اين وضع مدتى طولانى ادامه داشت ؛ و سپس آن نور خود به خود