تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة الشهداء ( فارسي ) — صفحة 438

مساهمون:

ص٤٣٨
درآمد و غريو از آسمان برآمده ، ده كس از آن لشكر پياده شده و تيغها بر كشيده بيامدند و هر يك از ايشان را مدّعا آن بود كه سر امام را پيشتر ببرد و صله و خلعت بستاند . هر كدام كه پيش مىآمدند امام حسين « عليه السلام » چشم باز مىكرد و در وى مىنگريست . آن كس شرم داشته بازمىگشت دو كس ماندند . سنان بن انس و شمر ذى الجوشن ، سنان خواست كه پيش رود شمر پيشدستى كرده بيامد و بر سينه آن حضرت نشست . حضرت امام ديده باز كرد و گفت تو چه كسى ؟ گفت : منم شمر بن ذى الجوشن امام « عليه السلام » فرمود : كه دامن زره از روى خود بردار ، همين‌كه روى خود را برهنه كرد امام ديد كه دندانهاى او چون دندان خوك از دهانش به درآمده گفت بارى اين يك نشانه راست است . آنگه فرمود ؛ كه سينه برهنه كن . شمر جامه از سينه خود دور كرد ، ديد كه بر سينه داغ برص دارد . گفت : صدق جدّى رسول اللّه « صلّى اللّه عليه و آله » امشب رسول خداى را « صلوات اللّه و سلامه عليه » در خواب ديدم . كه گفت فردا نماز پيشين نزد من خواهى آمد و كشندهء تو بدين شكل خواهد بود . آن نشانها كه به من نمودند همه به تو موجود است . كار را باش اى شمر مىدانى كه امروز چه روز است ؟ گفت : مىدانم روز جمعه است و روز عاشورا ، گفت مىشناسى كه اين ساعت چه ساعت است ؟ گفت آرى وقت خطبه خواندن و نماز جمعه گزاردن است . گفت : در اين ساعت خطيبان امّت جدّم بر بالاى منبرها خطبه مىخوانند و نعت جدّ بزرگوارم مىگويند و تو با من اين مىكنى اى شمر ؟ ! حضرت رسول « صلى اللّه عليه و آله » روى بر سينه من نهاده و تو بر آنجا نشسته‌اى ؟ و بوسه بر حلق من مىداده و تو تيغ بر آن مىنهى ؟ و من مىنگرم روح زكريّاى پيغمبر « عليه السلام » را بر دست راست خود و روح يحيى معصوم را بر دست چپ خويش مشاهده مىكنم . اى شمر از سينهء من برخيز كه وقت نماز است تا من رو به قبله آرم . نشسته نماز در پيوندم ، و چون مرا از پدر ميراث است كه در نماز زخم خوريم آن زمان كه در نماز باشم هر چه خواهى بكن . شمر از سينه آن سيّد برخاست و آن جناب آن مقدار كه طاقت داشت روى به قبله آورده و چون به نماز مشغول شد و به سجده رفت شمر صبر نكرد كه آن امام مظلوم نماز را تمام كند ، و هم در سجده آن حضرت را شربت شهادت چشانيد . « إنا للّه و انا اليه راجعون »