وى كرد امام حسين « عليه السلام » گفت : كه تو خود مىآئى كه مرا به قتل رسانى .
عمر سعد شرم داشته عنان اسب باز كشيد و از آنجا بازگشت ، امّا شمر پيادگان را گفت كه گرداگرد او را فروگيريد همين كه پيادگان حوالى امام حسين « عليه السلام » را فرو گرفتند شمشير حوالهء ايشان كرد همه منهزم شدند شمر خجل شده با طايفهاى از آن سنگين دلان قصد كرده پيش امام حسين « عليه السلام » راندند و بعضى از لشكريان خواستند كه به خيمهها درآمده غارت كنند امام حسين « عليه السلام » آواز داد كه : اى آل ابو سفيان ! اگر شما را دين نيست از عار نيز نمىانديشيد كه تعرّض حرم من مىكنيد ؟ شمر گفت : اى حسين مقصود تو چيست ؟ فرمود : كه اگر غرض شما قتل منست اينك من اينجا ايستادهام و با شما جنگ مىكنم متمنّاى من آن است كه كسى قصد حرم نكند مادام كه من زندهام . شمر گفت : اى پسر فاطمه اين خواهش به اجابت مقرون است و آن جماعت را كه توجّه به جانب خيام كرده بودند بازگردانيده گفت از تعرّض أهل خيمه چه حاصل ؟
مقصود ما قتل حسين است اگر كارى مىكنيد اينجا سعى نمائيد .
آن جماعت ديگر باره آغاز جنگ كردند و امام حسين « عليه السلام » همچنان ايستاده و در ايشان مىنگريست و مىگفت : عجب حالتى كه چندانكه نگاه مىكنم يارى و هوادارى نمىبينم و هر چند نظر بر مىگمارم مهربانى و غمگسارى نمىيابم .
به هر كه مىنگرم رو نمىكند سوى من * ميان اين همه بيگانه آشنائى نيست
كجا روم چكنم ره چگونه گيرم پيش ؟ * درين ميان بيابان كه ره به جائى نيست
راوى گويد : كه از چندين سوار و پياده كه بر حضرت امام حمله كردند چون نزديك وى رسيدند ، يكى از ترس قدم پيش نمىتوانست نهاد و از هيبت امام حسين چشم نمىتوانست گشاد ، آخر عزم تير باران كردند ، و امام حسين « عليه السلام » از مركب فرود آمد تا زخمى بدان اسب نرسد ، كه يادگار جدّ بزرگوار و پدر نامدار وى بود ، لشكريان كه آن حضرت را پياده ديدند دلير شده آهنگ او كردند نامردى تيرى بر پيشانى نورانى آن حضرت زد . امام حسين « عليه السلام » تير را بيرون كشيده از موضع جراحت خون مانند جوى آب ، روان شد . آن سرور دست مبارك بر آن زخم مىنهاد و چون پرخون مىشد بر سر و روى خود مىماليد و مىفرمود : كه بدين هيأت با جدّ خود محمّد رسول اللّه