را بر لشكر خصم زده شور در ميمنه و ميسره و قلب و جناح آن سپاه افكند و چندان مقاتله كرد كه آن گروه انبوه از حرب وى به ستوه آمدند ، پس مراجعت نموده پيش پدر آمد و گفت يا أبتاه ! اى پدر بزرگوار ذبحنى العطش مرا مىكشد و هلاك مىگرداند تشنگى ، و أثقلنى الحديد و گران مىسازد و در رنج مىافكند مرا آهن سلاح « فهل إلى شربة ماء من سبيل ؟ » آيا به شربتى از آب هيچ راه توان برد ؟ و براى حصول مقدارى از آن چاره توان كرد ؟ حقّا كه اگر قطرهاى آب به حلق من رسيدى ، دمار از اين قوم نابكار برآوردى ؟ امام حسين « عليه السلام » او را پيش طلبيد و خاك از لب و دهان وى پاك كرد و انگشترى حضرت رسول « صلى اللّه عليه و آله » در دهان وى نهاد تا بمكيد و تشنگى وى تسكين يافت . ديگر باره روى به ميدان نهاد و رجزى در صورت حال خود أدا كرد كه ابو المفاخر در ترجمهء آن آورده كه .
ساقى كوثر آب مىخواهد * مير مجلس ، شراب مىخواهد
بچّه شير در طريق خطر * راه آب از كلاب مىخواهد
كيست آن كو ز فرط بىنمكى * دل زهرا كباب مىخواهد
گيسوان سيه ، سفيد حسين * كيست كز خون خضاب مىخواهد
مؤمنان در بهشت و منكر ما * سوى دوزخ شتاب مىخواهد
در اين نوبت كه شاهزاده مبارز طلبيد . عمر سعد ، طارق بن شبث را ، گفت برو و كار پسر حسين را بساز ، تا من حكومت رقّه و موصل از پسر زياد براى تو بستانم . طارق گفت : كه مىترسم فرزند رسول ( ص ) را بكشم و تو به اين وعده وفا نكنى . عمر سعد سوگند خورد كه از اين قول برنگردم و اينك انگشترى من ، بگرو بستان . طارق انگشترى عمر سعد را در انگشت كرد و به آرزوى حكومت رقّه و موصل روى به حرب على اكبر آورد به سلاح تمام به ميدان آمده نيزه حواله على اكبر كرد و على اكبر نيزهء او را رد كرده درآمد و نيزه بر سينهء وى زد كه مقدار دو وجب سنان از پشتش بيرون آمد و طارق از اسب درگرديد . على اكبر مركب عقاب را بر او راند تا همه اعضاى او به سم مركب شكسته شد . پسر او عمر بن طارق بيرون آمد به قتل رسيد پسر ديگرش طلحة بن طارق از غم پدر و برادر بسوخت و