كرده در ايشان نگريست و تبسّمى فرموده ، جان به جان آفرين تسليم كرد « رضوان اللّه عليه » و خروش از بارگاه امامت برآمد مخدّرات اهل بيت ، به ناله درآمدند . مادر قاسم مىگفت : اى مظلوم مادر ، دريغ از ماه رخسارت كه بر سپهر شباب رشك آفتاب عالمتاب بود پيش از آنكه عرصهء جهان را به اشعّهء ظهور روشن سازد به محاق فراق مبتلا گشت و افسوس از چشمهء حيات فايض البركاتت كه منبع رشحات جود و جلال بود قبل از آنكه متعطشان به وادى شوق را سيراب گرداند ، به خاشاك هلاك مكدّر شد .
دريغا كه پژمرده شد ناگهانى * گل باغ دولت به روز جوانى
اى قاسم ديده باز كن ! و دختر عمّت را ببين ! اى قاسم حسرت نودامادى در دلت بماند .
با حسرت از اين جهان فانى رفتى * ناخورده برى ، ز زندگانى رفتى
دختر امام حسين « عليه السلام » دست در خون قاسم مىماليد و بر سر و روى مىكشيد و زبان حالش مىگفت :
بىدلانى كه يارشان بكشند * سرخ روئى به خون يار كنند
نو عروسان شوى كشته ولى * سر و پا اين چنين نگار كنند
60 . شهادت ابو بكر بن على ( ع ) :
راوى گويد : « كه بعد از شهادت قاسم ، ابو بكر بن على بن أبي طالب پيش امام حسين « عليه السلام » آمد و گفت : اى برادر مرا دستورى ده ، تا كينهء خويشان از اين بدكيشان بازخواهم امام حسين « عليه السلام » فرمود : كه آه شما يك يك مىرويد و مرا به كه مىگذاريد ؟ ابو بكر گفت : اى برادر ، مدّتى است كه مىخواهم تحفهاى به خدمت آرم و ندانستم كه تحفهاى كه لايق اين حضرت باشد كدام است امروز مىبينم كه هيچ تحفه لا يقتر از جان نيست ، مىخواهم اين تحفه نثار قدم ملازمان كنم .
امروز كه يار من مرا مهمانست * بخشيدن جان و دل مرا پيمانست
دل را خطرى نيست سخن در جانست * جان افشانم كه روز جان افشان است
پس امام شرف اجازت ارزانى فرمود و ابو بكر به ميدان آمده ، طريد كرد و جولان