آوردهاند : كه بعضى از رفقا ، مر امام حسين را سوگند دادند . كه بر خود و اهل بيت خود رحم كن و از سر رفتن كوفه درگذشته به وطن خوى مراجعت نماى ، كه مهم كوفه بدين وجه روى نمود ، و تو را در كوفه يارى و مددكارى نيست . فرزندان و نبيرگان عقيل كه همراه بودند گفتند ، كه يا بن رسول اللّه ما را بعد از مسلم زندگانى به چه كار آيد ، بازنمىگرديم يا انتقام خود بكشيم يا از آن شربت كه او چشيده ما هم بچشيم . امام نيز فرمود : كه لا خير فى العيش بعد هؤلاء پس از اينها در زندگى هيچ لذّتى نباشد .
زندگى بهر ديدن يار است * يار چون نيست زندگى عار است
و چون از آن منزل كوچ كرده به زباله رسيدند ، قاصد عمر سعد برسيد و مكتوب وى كه به امام نوشته بود رسانيد . مضمون آنكه اهل كوفه چنانچه شيمهء ذميمهء ايشانست ، غدر و بىوفائى نموده ، مسلم را تنها بگذاشتند تا رسيد به دو آنچه رسيد و هانى بن عروه نيز به تيغ ستم كشته شد . امام حسين را از مكتوب عمر سعد يقين شد كه مسلم به درجهء شهادت رسيده و چون اين خبر در اردوى امام شيوع يافت و مردم را بر آن اطلاع حاصل شد جمعى كه از اطراف به دو پيوسته بودند مفارقت را بر مرافقت اختيار كرده متفرق شدند ، و چون از آن منزل رحلت فرمود به قصر بنى المقاتل رسيدند ، سرا پردهاى ديدند ، زده و نيزهاى به زمين فرو برده و شمشيرى از آن آويخته و اسبى بر آخور بسته ، امام حسين پرسيد ، كه صاحب اينها كيست ؟ گفتند : عبيد اللّه بن الحرّ الجعفى كه از اعيان كوفه است و از مبارزان زمان و دليران دوران به قوّت و شوكت سرافراز است ، و از اكفّا و اقران خود ممتاز .
در آهنگ چون شير غرّان بود * كه در جنگ شمشير بران بود
امام حسين « عليه السلام » حجّاج بن مسروق جعفى را كه از قبيلهء وى بود ، به طلب او فرستاد . حجّاج سلام و پيام آن حضرت به او رسانيد ، عبيد اللّه گفت : اى حجّاج امام حسين مرا از براى چه مىطلبد ؟ گفت : تا با او همراه باشى ، اگر در دفع اعداء سعى كنى ، ثواب عظيم يا بى ، و اگر تو را بكشند درجهء شهادت علاوهء بر آن گردد . عبيد اللّه گفت : من از ميان اهل كوفه به جهت آن بيرون آمدهام كه مبادا امام حسين بدان ديار رسد و كشته شود ، و من در ميان كشندگان وى باشم ، و بدان اى حجّاج كه مردم كوفه بنا بر محبّت دنيا