تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة الشهداء ( فارسي ) — صفحة 265

مساهمون:

ص٢٦٥
بعد از وفاتش سخن بيعت را به سمع قبول و اجابت شنيد . دوّم آنكه عبد اللّه بن زبير زنى داشت كه در آن عصر به حسن و جمال او نشان نمىدادند و خبر خوبى او به يزيد رسيده ، ناديده دلش بسته محبّت او شد . و پيوسته با خيال او به زبان حال مىگفتند :
به خبر عاشق جمال توايم * لا جرم طالب وصال توايم
القصّه أنواع حيله‌ها ساختند و تدبيرها پرداختند تا ابن زبير آن زن را بىجهتى طلاق داد ، و يزيد از شام وكالتنامه به أبو موسى اشعرى فرستاد ، كه مطلّقهء ابن زبير را براى وى بخواهد ، ابو موسى روزى كه به حكم وكالت يزيد به سوى آن خاتون مىرفت در راه عبد اللّه بن عمر به وى رسيد پرسيد كه كجا مىروى ؟ گفت به سوى مطلّقه ابن زبير مىروم تا او را خواستگارى كنم و در خطبهء او وكالتى و اصالتى دارم ، ندانم تا كدام را قبول خواهد كرد ، عبد اللّه پرسيد كه وكالت از آن كيست و معنى اصالت چيست ؟ گفت اصالت از آن من اگر قبول كند و وكالت از آن يزيد ، اگر به پسندد و راضى شود . عبد اللّه گفت به وكالت من هم سخن گوى ، و اگر قبول افتد به عقد من درآر ، گفت چنين كنم ، و در راه امام حسين ( عليه السلام ) به ابو موسى رسيد و بر صورت حال اطّلاع يافته فرمود كه من هم تو را وكالت مىدهم تا به جهت من عقد كنى . القصّه ابو موسى نزد آن زن آمد و بعد از رسم تحيّت و پرسش سخنان به طريق رمز و كنايت در ميان آورد ، خاتون فرمود كه كنايت را بگذار و مهمّى را كه دارى صريح در ميان آر . ابو موسى پرده از روى كار برداشته گفت چهار كس بر تو راغبند و من آمده‌ام تا هر كدام كه پسندى و رضا دهى تو را به عقد او درآرم ، پرسيد كه اين چهار كس كيانند ؟ گفت اوّل من اگر قبول كنى ، دوم يزيد سوم عبد اللّه بن عمر چهارم حسين بن على ، خاتون گفت من زن جوانم و مال بسيار دارم و تو مرد پيرى و سالخورده و من جوان نو رسيده ميان ما مناسبتى نيست ، تو پاى طمع از ميان بيرون نه ، و بىغرض شو تا با تو مشاورت كنم ، ابو موسى گفت كه : آنچه دربارهء من گفتى راست گفتى و من اين سودا از سر بيرون كردم و از اين خيال درگذشتم . تشريف وصال تو به اندازهء من نيست * زن گفت : اين زمان مرا راهى نماى و بگوى ، كه از اين سه كس كدام سزاوارترند ؟ ابو موسى گفت من عواقب امور ايشان با تو بگويم هر كه