ديروز از على شنيدم كه گفت رسول خداى ( صلى اللّه عليه و آله ) فرمود : كه بدبختترين پسينيان كشنده علىّ بن ابى طالب خواهد بود ، اين به گفت و روى به مسجد نهاد و خود را در ميان خفتگان انداخت ، امّا چون مرتضى على از أداى تحيّت مسجد ، فارغ شد برخاست و گرد مسجد برآمد و خفتگان را براى نماز بيدار مىكرد . ابن ملجم بر روى خفته بود ، امير سرپائى فراوى زد ، و گفت كه : « قم و صلّ » يعنى بيدار شو و نمازگزار ، و از او درگذشت و باز پيش محراب آمد ، و در نماز ايستاد ، ابن ملجم برخاست و دستيار خود را گفت برخيز كه فرصت فوت مىشود .
و در تاريخ طبرى و بعضى كتب معتبره مذكور است كه : « امير هنوز بانك نماز مىگفت كه آن سه خارجى به در مسجد آمدند ، شبيب و وردان هر دو به در مسجد بنشستند ، هر يكى از طرفى ، و گفتند هر دو شمشير بزنيم اگر يكى خطا شود ديگرى به جائى رسد . و ابن ملجم را گفتند : تو به درون مسجد رو ، و اگر ما را كارى برنيايد كار خود بكن ، امّا چون امير از اذان فارغ شد ، قدم در مسجد نهاد ، شبيب شمشير بزد بر طاق در مسجد آمد و بشكست . وردان هم تيغ فرود آورد ، بر ديوار آمد ايشان هر دو بجستند ، ابن ملجم گفت : وا فضيحتاه همين زمان مردم در رسند و ما را بگيرند ، پس شمشير بكشيد و پيش محراب آمد ، و امير در نماز بود ، صبر كرد تا سجدهء اول بجاى آورد ، و همين كه سر از سجده برداشت آن شقى شمشير فرود آورد ، و قضا را بر آن موضع آمد كه در روز حرب خندق عمرو بن عبد ود زخم زده بود ، چون اين ضربت بر محلّ آن ضربت رسيد تا مغز سر مباركش شكافته شد ، و آوازى از أمير برآمد كه « فزت بربّ الكعبه » يعنى بازرستم و فيروزى يافتم به خداى كعبه . ابن ملجم كه اين صدا شنيد از مسجد بيرون گريخت ، و آوازه درافتاد ، كه « قتل أمير المؤمنين » اهل كوفه به يك بار روى به مسجد نهادند ، و حسن و حسين كه اين خبر شنيدند جامهء صبر چاك كرده ، عمامهء شكيبائى از سر برداشته به مسجد آمدند ، پدر بزرگوار خود را ديدند در پيش محراب افتاده ، در قدم پدر افتادند و كف پاى مبارك وى بر ديده روشن نهادند ، و امير به دست خود خون سر خود را فرا مىگرفت و در روى و محاسن مىماليد ، و مىگفت : بدين حالت
روضة الشهداء ( فارسي ) — صفحة 213
مساهمون: ملا حسين كاشفى سبزوارى
ص٢١٣