بهشت ، پيش وى نهاده شد : انگور و انار و رطب . ابو طالب يك انار از آن برگرفت و بخورد ، آبى شد در صلب وى . چون با فاطمه بنت اسد جمع شد ، فاطمه حامله شد به على و زمين در جنبش و لرزه درآمد . [ 36 - پ ] قريش ترسيدند و بتان را بر سر كوه بوقبيس بردند تا از ايشان در خواهند كه آن لرزه را ساكن سازند ، لرزه زياده شد و پارههاى سنگ از كوه افتادن گرفت . ابو طالب گفت : اى مردمان ؛ بدانيد كه حق تعالى حادثهء عظيم پديد آورد و خلقى آفريد كه اگر اطاعت نداريد و به ولايت وى مقرّ نشويد ، ديگر تهامه مسكن شما نباشد . گفتند : هر چه تو گويى ما آن كنيم و بر منهاج و اشارت تو برويم . ابو طالب به تضرّع و ابتهال دست برداشت و گفت :
« الهى و سيّدى ؛ أسألك بالمحمّديّة المحمودة و بالعلويّة العالية و بالفاطميّة البيضاء الّا تفضّلت على تهامة بالرّحمة و الرّأفة . »
در حال ، زلزله بنشست و چون شب ولادت على بود ، آسمان به غايت روشن شد و نور ستارگان اضعاف گشت ، مردمان تعجّب مىكردند . ابو طالب بيرون آمد و در كوچهها و محلّهها « 1 » مىگرديد و مىگفت : وليّى از اولياى خداى تعالى ظاهر شد كه امام متّقيان است و آرايش عابدان است و امير مؤمنان است و خصم منافقان است . و چون بامداد بود از قوم غايب شد و چهل روز غايب بود .
جابر گفت : گفتم : يا رسول اللّه ؛ ابو طالب كجا شد ؟ فرمود : مترم را مىجست و او در كوه لكام متوفّى شده بود . ابو طالب را به غارى نشان داده بود كه مرا آنجا يا بى ، زنده يا مرده . ابو طالب بدان غار شد . او را مرده يافت در جامهاى پيچيده ، [ 37 - رو ] روى فرا به قبله كرده و دو مار آنجا يكى سفيد و يكى سياه ، او را نگاه مىداشتند تا چيزى تعرّض به وى نرساند . ابو طالب گفت :
« السّلام عليك يا ولىّ اللّه و رحمة اللّه و بركاته . »
حق تعالى مترم را زنده گردانيد ، برخاست و گفت :
« اشهد ان لا إله الّا اللّه وحده لا شريك له و اشهد انّ محمّدا عبده و رسوله و انّ عليّا ولىّ اللّه . »
هامش
( 1 ) . ق : بازارها .