وى را على نام كن كه او على است و خداى تعالى ، علىّ اعلى است ، نام او را از نام خود اشتقاق كرده است . شاه مردان را اگر هيچ فضيلت ديگر نبودى به جز اين كه در خانهء كعبه در وجود آمد ، خود تمام است . فكيف « 1 » كه مناقب و فضايل وى را حدّى نيست ؟
جابر بن عبد اللّه انصارى گفت : رسول - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - را پرسيدم از ولادت امير المؤمنين . گفت : [ آه ؛ آه ؛ ] « 2 » پرسيدى مرا از بهترين مولودى كه وى را ولادت بوده است پس از من بر سنت مسيح . بدان اى جابر كه حق تعالى نور مرا و نور على را پيش از عالم و آدم آفريده به پانصد هزار سال و چون آدم را بيافريد ما را در صلب آدم نهاد و از صلب آدم نقل مىكرد از صلبهاى پاك به رحمهاى پاك تا كه مرا از صلب پاك بيرون آورد و آن عبد اللّه بود و در رحم پاكى نهاد و آن آمنه بود و على را از صلب پاك بيرون آورد و آن ابو طالب بود و در رحم پاك نهاد و آن فاطمه بنت [ 36 - رو ] اسد بود .
و پيش از آن كه على در رحم مادر رسيد ، در آن عهد عابدى بود نام او مترم ، صد و نود سال خداى را عبادت كرده بود ، از حق تعالى درخواست تا ولىاى از آن خود را به دو نمايد . پادشاه عالم ابو طالب را پيش وى فرستاد . مترم برخاست و بوسه بر سرش نهاد و پيش خود بنشاند و گفت : تو از كجايى ؟ گفت : از تهامه . [ گفت : از كدام تهامه ؟ ] « 3 » گفت : از مكّه . گفت : از كدام قبيله ؟ گفت : از عبد مناف . گفت : از كدام قبيلهء عبد مناف ؟ گفت : از بنى هاشم . مترم برجست و بار ديگر سرش را ببوسيد و گفت : حمد خداى را كه مطلوب من بداد و ولىاى از آن خود به من نمود . آنگه گفت : بشارت باد ترا كه علىّ الأعلى مرا الهام داده است كه از صلب تو فرزندى بيرون آيد كه ولىّ خدا بود و امام متّقيان و وصىّ رسول خداى عالميان و چون آن فرزند دريابى سلام من به دو برسان . ابو طالب گفت : نامش چه بود ؟ گفت : على . گفت :
مرا بدين برهانى بايد كه دلالت كند بر حقيقت اين . گفت : چه مىخواهى تا از حق تعالى بخواهم تا ظاهر كند . گفت : طعامى از بهشت . مترم دعا كرد طبقى از ميوهء
هامش
( 1 ) . پس چگونه است ؟
( 2 ) . م : ندارد .
( 3 ) . ق : ندارد .