فصل اوّل در ولادت او - عليه السّلام .
روايت است « 1 » از عباس ، عمّ رسول اللّه - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - كه گفت :
با جماعتى پيرامن خانهء كعبه نشسته بوديم ، فاطمه بنت اسد بيامد و او باردار بود به امير المؤمنين . به در خانهء كعبه آمد و گفت : « اللهمّ انّى آمنت بك و بكلّ كتاب انزلت [ و بكل نبى ارسلت ] « 2 » . . . » . خداوندا ؛ به تو ايمان آوردهام و به هر كتابى كه فرستادى [ و پيغمبرى كه ارسال نمودى ] « 3 » باور داشتهام آن را به حرمت جدّم ابراهيم خليل كه اين خانه را بنا كرده است و به حقّ اين كودك كه در شكم من است كه اين ولادت بر من آسان گردان .
عباس گفت : ما ديديم كه خانه [ بلرزيد و ديوار ] « 4 » [ 35 - پ ] خانه از هم بازشد و فاطمه بنت اسد در خانه شد و ديوار فراهم آمد « 5 » . ما خواستيم كه قفل در خانه بگشاييم ، نتوانستيم . فاطمه بعد از چهار روز از خانه بيرون آمد . امير المؤمنين را بر روى دست گرفته و مىگفت : مرا فضل نهادند بر زنان كه پيش از من بودند ، در خانهء كعبه فرزندم در وجود آمد و از ميوهء بهشت خوردم و هاتفى آواز داد كه : اى فاطمه ؛
هامش
( 1 ) . ر . ك : دلائل الصدق ، ج 2 ، ص 326 - 328 به نقل از مستدرك حاكم و الاستيعاب و بشائر المصطفى و كشف الغمّه و تذكرة الخواص .
( 2 ) . ق : ندارد .
( 3 ) . ق : ندارد .
( 4 ) . ق : در از .
( 5 ) . به هم جمع شد .