گفتم : فداى تو باد [ جان ما ، خلف ] « 1 » از كه خواهد بود ؟ گفت : از نرجس . من برجستم و نزد نرجس شدم و وى را ديدم هيچ اثر حمل بر وى نبود . پس نزد ابى محمّد - عليه السّلام - شدم و گفتم : هيچ اثر حمل بر وى ظاهر نيست . بگماريد . آنگه گفت : چون وقت فجر شود ، ولادت خلف [ 158 - رو ] ظاهر شود . اى عمّه ؛ خلف مثل موسى است - عليهما السّلام - كه مادر موسى به وى حامله بود و ازو اثر حمل ظاهر نبود و هيچ كس آن سرّ را ندانست تا وقت ولادتش . پس من نزد نرجس شدم و وى را بدان خبر داد [ م و از حالش پرسيدم . ] « 2 » گفت : يا مولاتى ؛ من اثر حمل در خود نمىبينم . حكيمه گفت : همه شب نزد نرجس مىبودم و گوش مىدادم و منتظر تا نزديك طلوع فجر . پس به خاطرم گذشت كه صبح نزديك شد و هيچ اثر ظاهر نيست . فى الحال ابو محمّد عسكرى - عليه السّلام - آواز داد كه يا عمّه ؛ شك مكن كه ولادت نزديك شد . من خجل شدم . ناگاه نرجس از ميان خانه برجست ، ترسان و لرزان . من وى را در بغل گرفتم . ابو محمّد - عليه السّلام - آواز داد كه يا عمّه ؛ انّا انزلناه برخوان . من ، انّا انزلناه ، خواندن گرفتم . كودك نيز در شكم مىخواند . چنان كه من مىخواندم . ناگاه كودك بر من سلام كرد . من بترسيدم و متعجّب گشتم . ابو محمّد - عليه السّلام - آواز داد كه اى عمّه ؛ تعجّب مكن از امر حق تعالى كه خداى تعالى ما را در كودكى به سخن آورد و در حال بزرگى ما را حجّت گرداند . درين بوديم كه نرجس را از نظر من غايب « 3 » [ كردند و وى را نمىديدم چنان كه گفتى ميان من و ميان وى حجابى كردند . پس ] من نزد ابى محمّد - عليه السّلام - دويدم و فرياد برداشتم ازين حالت . فرمود كه يا عمّه ؛ مترس و بازگرد كه حجاب زايل شود و تو او را فى الحال ببينى . پس با جاى خود شدم . نرجس [ 158 - پ ] را ديدم كه اثر نور عظيم « 4 » بر وى ظاهر شده و كودك را ديدم به سجود افتاده زانوها به زمين و انگشت سبّابه برداشته مىگفت :
« اشهد ان لا إله الّا اللّه و انّ جدّى محمّدا رسول اللّه و انّ ابى عليّا ولىّ اللّه . »
آنگه يك يك امام را ياد مىكرد تا به خود رسيد . گفت : خدايا ؛ وعدهاى كه مرا
هامش
( 1 ) . ق : پدر و مادرم .
( 2 ) . م : ندارد .
( 3 ) . م : نرجس از نظر من غايب شد .
( 4 ) . ق : ندارد .