تخطي إلى المحتوى الرئيسي

راحة الأرواح ( در شرح زندگانى ، فضائل و معجزات ائمه اطهار ( ع ) ) ( فارسي ) — صفحة 271

مساهمون:

ص٢٧١
نيست از اختيار خريدارى كه دلم به دو ساكن بود و به وفا و امانت او . پس آنگاه تو به نزديك عمرو بن يزيد النخاس شو و با وى بگو كه با من نامه‌اى است لطيف از يكى از اشراف كه آن را نوشته است به لغت رومى و خط رومى ، در آنجا صفت كرم و وفا و بذل و سخاى خود كرده است . اكنون آن نامه را به كنيزك ده تا در آن نامه تأمّل كند . اگر او اين را بستاند و ميل كند ، من وكيل وىام در خريدن كنيزك . بشر گفت : من امتثال كردم و فرمان بردم ، هر چه آن حضرت فرمود . پس چون نخاس [ 150 - پ ] اين بشنيد نامه بستد و به كنيزك داد . كنيزك چون در نامه نگريست ، بگريست و به نخاس گفت : مرا به صاحب اين فروش و سوگند مغلّظه ياد كرد كه اگر تو مرا به اين نفروشى من خود را بكشم . پس مردمان در بهاى وى افزون مىكردند تا بدان قرار گرفت كه حضرت امام فرموده بود . پس آن زر از من بستد و من كنيزك بستدم و خندان و شادان وى را به حجرهء خود بردم به بغداد و هنوز در حجره قرار نگرفته بود كه آن نامهء امام - عليه السّلام - [ را ] از گريبان بيرون آورد و بوسه مىداد و بر چشم مىماليد و انواع تعظيم مىكرد . من ازين تعجّب كردم و گفتم : تو صاحب اين نامه چه مىشناسى كه حرمت اين مىدارى ؟ گفت : اى عاجز ضعيف معرفت به محل و منزل اولاد پيغمبران ؛ گوش بدار و دل حاضر كن . منم مليكه بنت يشوعاء بن قيصر ، ملك روم و مادرم از فرزندان حواريان است و نسبش به وصىّ مسيح ، شمعون مىرسد و من خبر دهم به چيزى عجيب . به درستى كه جدّم قيصر خواست كه مرا به برادرزادهء خود دهد و من سيزده‌ساله بودم . پس در كوشك خود سيصد نفر از حواريان و قبطيان و رهبانان و هفتصد مرد از خداوندان خطر « 1 » و چهار هزار ملوك و امرا و نقبا « 2 » و قائدان لشكر حاضر كرد و تختى مكلّل « 3 » به جواهر و به انواع زينت آراسته در ميان كوشك [ 151 - رو ] برد و چهل پايه بر آن بنهاد و آن برادرزادهء خود را بر آن تخت نشاند و صليبها از گرد وى درآوردند و اسقفان بايستادند و سفرهاى انجيل باز كردند . ناگاه صليبها از بالا درافتادند و پايه‌هاى عرش
هامش
( 1 ) . شرف و بزرگى و بلندى قدر و مقام . ( 2 ) . مهتران قوم . ( 3 ) . مكلّل : اكليل پوشيده و آراسته شده ، تاج بر سر نهاده شده ، زيور داده شده .