ما نيست و دشمن ماست . پس به عبادت و خشوع وى خشنود مشو . پس آن مرد كوفته خاطر از نزديك وى برخاست . پس من آرام وى را گفتم : جانم فداى تو باد .
كيست اين مرد ؟ گفت : از اهل خراسان و او شيعه و محبّ ماست . « 1 »
معجزهء ديگر : روايت است از عبّاد بن كثير المصرى كه گفت : باقر را - عليه السّلام - گفتم : حقّ مؤمن بر خداى چيست ؟ وى [ 98 - رو ] روى بگردانيد . پس وى را سه نوبت پرسيدم . گفت : [ حقّ ] مؤمن بر خداى آنست كه اگر درخت را گويد كه بيا ، بيايد . عبّاد گفت : من درخت نگريستم و نگاه مىكردم كه آنجا بود ، ديدم كه بجنبيد و در آمدن آمد . پس وى - عليه السّلام - اشاره كرد كه قرار گير كه تو را نخواستم . درخت قرار گرفت .
معجزهء ديگر : روايت است از ابى بصير كه گفت : در كوفه زنى را قرآن مىآموختم با وى مزاحى كردم . پس چون به نزديك ابو جعفر باقر - عليه السّلام - شدم ، با من عتاب كرد و گفت : « من ارتكب الذّنب فى الخلاء لم يعبأ اللّه به » هر كه در خلوت مرتكب گناه شود ، خداى به دو باك ندارد كه چگونه وى را عذاب كند . چه گفتى آن زن را ؟ پس من از شرم روى خود بپوشيدم و توبه كردم . پس ابو جعفر باقر گفت كه ديگر مثل اين مكن .
معجزهء ديگر : هم از ابى بصير روايت است كه گفت : در مسجد شدم با ابى جعفر - عليه السّلام - و مردمان مىآمدند ، مرا فرمود : از مردمان بپرس تا مرا بينند يا نه ؟
سپس به هر كه مىرسيدم وى را مىگفتم : ابو جعفر باقر را ديدى تا كه ابو هارون نابينا درآمد . ابو جعفر گفت : از اين بپرس . پرسيدم : گفت : بلى ، او ايستاده است . گفتم :
چون مىدانى ؟ گفت : چگونه « 2 » ندانم و او نور ساطع است .
معجزهء ديگر : روايت است از جابر جعفى كه گفت : يا ابا جعفر باقر - عليه السّلام - به حج شدم و من عديل « 3 » وى بودم . در راه كبوتر [ 98 - پ ] پيامى « 4 » بيامد و بر كنارهء
هامش
( 1 ) . همان ، ص 192 - 193 .
( 2 ) . م : چون .
( 3 ) . همتا و همراه .
( 4 ) . ق : بنايى .