همچنين برين حال بگذارم و اگر خواهى از براى تو بهشت ضمان كنم و تو را با حال اوّل كنم ؟ گفتم : مرا هيچ حاجت نيست بر اين خلق منكوس « 1 » نگريستن ، مرا رد كن با حال اوّل كه بهشت را عوض نيست . پس وى دست مبارك بر چشمم بسود ، همچنان شدم كه بودم .
معجزهء ديگر : روايت است از عيسى بن عبد الرحمن از پدرش كه گفت : ابن عكاشة بن محض الاسدى نزديك ابو جعفر باقر - عليه السّلام - ايستاده بود ، گفت :
چرا ابو عبد اللّه را زن نمىدهى و بدان رسيده است كه وقت تزويج است و گفت : در پيش وى صرّهاى بود [ 99 - پ ] نهاده . گفت : كه بدرستى كه زود بود كه نخّاسى « 2 » آيد از اهل بربر و در دار ميمون فرود آيد و ما از براى وى بدين صرّه كنيزك خريم . بعد از آن روزى به نزديك وى شديم ، گفت : شما را خبر دهم از نخّاسى كه ذكر وى با شما كرده بوديم ، آمده است ، برويد و از وى بدين صرّه كنيزك بخريد . ما پيش نخّاس شديم . گفت : هر چه داشتم بفروختم الّا دو كنيزك بيمار كه يكى از ايشان ضعيفتر است . گفتيم : حاضرشان كن تا ببينيم . بيرون آورد ايشان را . گفتيم : اين را كه ضعيفتر است ، به چند مىفروشى ؟ گفت : به هفتاد [ دينار و هيچ ] كم نكنم . گفتيم : ما وى را بدين صرّه بخريم ، چندانكه بود و ما ندانيم كه در آنجا چند است و نزديك وى مردى بود محاسن وى سفيد ، گفت : صرّه در گشائيد كه اگر آن هفتاد كم بود ، نفروشم .
شيخ گفت : نزديك آييد ، نزديك شديم مهر از صرّه برگرفتيم و زر وزن كرديم . هفتاد بود نه كم و نه بيش . كنيزك را ستديم و پيش ابو جعفر باقر - عليه السّلام - برديم و پسرش ابو عبد الله - عليه السّلام - نزديك وى شده بود ، وى را از حال خبر داديم .
وى خداى را حمد گفت . آنگه كنيزك را گفت : نامت چيست ؟ گفت : حميده . گفت :
« حميدة فى الدّنيا ، محمودة فى الآخرة . » حميدهء در دنيا ، محمودهء در آخرت . و مرا خبر ده كه بكرى يا ثيّبه « 3 » ؟ گفت : بكر . گفت : چگونه است كه هيچ چيز در دست نخّاسيان نيفتد الّا كه آن را تباه كنند ؟ گفت : وى نزديك من مىآمد و قصد من مىكرد
هامش
( 1 ) . سرنگون و وارونه .
( 2 ) . بردهفروش .
( 3 ) . زن شوهرديده ، بيوه ، كالم .