كن و چون چشم باز كردم در آن خانه بودم كه از آنجا بيرون آمده بودم و آن جامه كه اوّل پوشيده داشت ، پوشيد و با مجلس خود شديم . وى را گفتم : جانم فداى تو باد ؛ از روز چند گذشت . گفت : سه ساعت . « 1 »
معجزهء ديگر : روايت كردهاند به اسناد از مفضّل بن عمر كه گفت كه ابو جعفر - عليه السّلام - ميان مكّه و مدينه بود ، به جماعتى رسيد ، در راه مردى بود از حاجيان كه درازگوشش مرده بود و متاعش [ 95 - رو ] متفرّق شده بود و مىگريست .
چون ابو جعفر باقر بديد رو به دو آورد و گفت : يا بن رسول اللّه ؛ درازگوش گوش من بمرد و در راه بماندم . دعا كن و از خداى بخواه تا درازگوش گوش من زنده گردد . ابو جعفر به او دعا كرد . خداى تعالى درازگوش گوش وى را زنده گردانيد . « 2 »
معجزهء ديگر : روايت كردهاند به اسناد متّصل از محمّد بن مسلم از ابى عيينه كه مردى پيش ابو جعفر باقر - عليه السّلام - آمد و گفت : مردىام از اهل شام « 3 » و هميشه تولّاى من به شما بوده كه اهل يقينيد و از دشمنان شما تبرّا مىكردم و پدرم كه خداى رحمت برو مكناد ، تولّا به بنى اميّه مىكرد و ايشان را بر شما فضل مىنهاد و من بدان سبب وى را دشمن مىداشتم و وى بر دوستى شما مرا دشمن مىداشت و مرا دور مىكرد و از مال محروم مىكرد در حال حيات و بعد از وفات با من جفا كرد .
او را مال بسيار بود و به جز از من هيچ فرزند نداشت و مسكنش به رمله بود و موضعى داشت كه به خلوت در آنجا شدى و چون بمرد ، مالش طلب كردم ، بر آن ظفر نيافتم و هيچ شك نكنم كه آن را در موضعى دفن كرده است و از من پنهان كرده ، خداى ازو خشنود مباد . پس ابو جعفر محمّد باقر - عليه السّلام - گفت : دوست مىدارى كه وى را ببينى و از وى پرسى كه مال كجا نهاده است ؟ آن مرد گفت : آرى كه من محتاج و درويشم . ابو جعفر محمّد باقر - عليه السّلام - گفت : نامهاى بنويسم و [ 95 - پ ] به بقيع رو و ندا در ده : يا ذر جان ؛ مردى پيش تو آيد . اين نامه به وى ده و بگوى كه من رسول محمّد باقر بن على بن حسينم - عليهم السّلام - و طلب پدرت
هامش
( 1 ) . مناقب آل ابى طالب ، ج 4 ، ص 194 .
( 2 ) . همان ، ص 184 .
( 3 ) . م : اهل خراسان .