معجزهء ديگر : روايت كردهاند به اسناد از حبابة الوالبية « 1 » كه وى به نزديك ابو جعفر - عليه السّلام - رفت . وى را فرمود : يا حبابه ؛ تو را چه مانع هست كه دير به نزديك ما مىآيى ؟ گفت : سفيدى بر فرق سرم پديد آمده از آن سخت انديشه دارم .
وى - عليه السّلام - دست مبارك بر فرق سرم نهاد ، آنگه گفت ، آينه به من دادند ، نگاه كردم ، فرق سرم سياه شده بود . من شاد گشتم و وى نيز به سبب شادى من شاد شد .
معجزهء ديگر : روايت كردهاند به اسناد از جابر بن يزيد از ابى جعفر - عليه السّلام - كه گفت : وى را پرسيدم از قول خداى - عزّ و جلّ - : «
وَ كَذلِكَ نُرِي إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ
» « 2 » و گفت : من سر در پيش داشتم ، وى دست به هوا برداشت و مرا گفت : سر بردار . چون سر برداشتم ، سقف خانه ديدم كه از هم بازشده بود تا نور درخشنده ديدم ، چشمم از آن متحيّر گشت . آنگه مرا گفت : ابراهيم ملكوت آسمان و زمين را چنين ديدمى . آنگه گفت : سر بردار . چون نگاه كردم سقف با حال خود شده بود . آنگه دست مرا گرفت و مرا از خانه بيرون آورد و در خانهء ديگر برد و آن جامهها كه پوشيده بود ، بيرون كرد و جامههاى ديگر پوشيد . آنگه گفت : چشم بر هم نه . [ 94 - پ ] بر هم نهادم و ساعتى درنگ كردم ، گفت : مىدانى كه كجايى ؟ گفتم : نه .
گفت : در آن ظلمات كه ذو القرنين در آنجا گذر كرد . گفتم : جانم فداى تو باد ؛ مرا اجازت ده تا باز كنم . گفت : باز كن كه هيچ نبينى . چون باز كردم در تاريكى بودم كه موضع قدم خود نمىديدم . آنگه اندكى برفت و بايستاد . گفت : مىدانى كه كجايى ؟
گفتم : نه . گفت : ايستادهاى در چشمهء زندگانى كه خضر از آن آب خورد ؛ و برفتيم و از آن عالم به عالم ديگر شديم و در آنجا برفتيم . پس عالمى ديديم در هيئت « 3 » اين عالم در بنا و مساكن آن و اهل آن . آنگه به عالمى ديگر شديم ، همچنان تا كه بر پنج عالم گذر كرديم . آنگه مرا گفت : اين است ملكوت آسمانها و زمينها و ابراهيم برين هيئت ديد و آن دوازده عالم است ، هر بار كه امامى از ما درگذرد ، در يكى ازين عالمها ساكن شود . تا آخر ايشان ، قائم بود درين عالم كه ما ساكنيم . آنگاه مرا گفت : چشم باز
هامش
( 1 ) . م : ابو لبيه .
( 2 ) . انعام : 75 .
( 3 ) . م : پس عالم ديدم بر شبه .