اما از عقب من بيا و دست من گرفت . پس در خيال من چنان بود كه زمين از زير قدم [ 91 - رو ] من مىگردد . چون عمود صبح ظاهر شد ، گفت : اينك مكّه ؛ گفتم : تو كيستى به حقّ آن كه اميد به دو مىدارى ؟ گفت : چون سوگندم دادى ، منم على بن الحسين .
معجزهء ديگر : روايت كردهاند از باقر - عليه السّلام - كه گفت : عبد الملك مروان خانهء كعبه را طوف مىكرد و پدرم على بن الحسين در پيش وى طوف مىكرد و به دو التفات نمىكرد و عبد الملك روى وى نمىديد . گفت : كيست اين كه در پيش من طواف مىكند و به ما التفات نمىكند ؟ گفتند : على بن الحسين است . پس در جاى خود بنشست و گفت : وى را بازگردانيد . چون بازگردانيدند ، گفت : يا على بن الحسين ؛ من كشندهء پدر تو نيستم . پس چه چيز تو را منع مىكند از آمدن به نزديك من ؟ على بن الحسين فرمود : بدرستى كه كشندهء پدرم بدانچه كرد دنياى خود بر خود تباه گردانيد و پدرم بدان واسطه ، آخرت وى نيز بر وى تباه كرد . پس اگر دوست دارى كه تو همچو وى باشى ، چنان كن . گفت : كلّا نخواهم و لكن پيش ما آى تا از دنياى ما چيزى يا بى . زين العابدين - عليه السّلام - نشست و رداى خود بگسترانيد و گفت : خدايا ؛ به وى نماى حرمت دوستان خود را كه نزديك توست . پس رداى او پر از درها شد كه نور آن در بصرها اثر مىكرد . گفت : كسى كه حرمت وى نزديك خداى اين بود ، [ 91 - پ ] محتاج دنياى تو نباشد . آنگه گفت : خدايا ؛ فراگير اين را كه مرا در آن حاجتى نيست . پس چون نگاه كردند ، هيچ نديدند .
معجزهء ديگر : على بن الحسين مىگفت : روز مرگ تخفيفى بود بر مؤمن و اندوه بود بر كافر . بدرستى كه مؤمن مىشناسد غاسل خود را و بردارندهء خود را و اگر وى را نزديك خداى خير بود ، سوگند بر حاملان خود مىدهد تا به تعجيل وى را ببرند و اگر نه چنان بود ، سوگند بر ايشان مىدهد كه وى را بدارند . پس ضمرة بن سمره گفت : اگر چنان بود كه تو گفتى من از جنازه فرو جهم . بخنديد و قومى را به خنده آورد . على بن الحسين - عليه السّلام - گفت : خدايا ؛ ضمرة بن سمره ازين حكايت من بخنديد و قومى را به خنده آورد ، از براى حديث رسول تو . پس فراگير وى را فرا
راحة الأرواح ( در شرح زندگانى ، فضائل و معجزات ائمه اطهار ( ع ) ) ( فارسي ) — صفحة 165
مساهمون: حسن بن حسين شيعى سبزوارى
ص١٦٥