كه اگر پنج كس بخوردى ، كفاف بودى ، مىآشاميد و فرياد مىكرد كه مرا آب دهيد كه تشنگى مرا هلاك كرد . پس شكمش بطرقيد و به دوزخ رفت .
معجزهء ديگر : روايت كردهاند كه نابينايى را ديدند كه هر دو دست و هر دو پاى نداشت و مىگفت : يا ربّ ؛ مرا از آتش دوزخ نجات ده . گفتند : هيچ عقوبت نماند كه با تو نكردهاند و باز از آتش نجات مىخواهى ؟ گفت : بياييد و قصّهء من گوش كنيد ، من با آن جماعت بودم كه حسين على را در كربلا شهيد كردند . چون ايشان برفتند ، من نگاه كردم كه حسين زير جامهاى داشت كه بند نيكو بر وى بود ، خواستم كه آن بند [ 83 - پ ] را بيرون كنم ، وى دست چپ آورد و آن بند را بگرفت . من دست وى را ببريدم و قصد كردم كه بند بيرون كنم . وى دست راست برآورد و آن بند را بگرفت . من دست راست نيز ببريدم . آنگه ديگر قصد كردم كه بند بيرون كنم .
زلزلهاى پيدا شد ، من بترسيدم و او را رها كردم . خداى تعالى خواب بر من غلبه گردانيد . در ميان كشتگان در خواب شدم ، چنان ديدم كه رسول - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - آمد و با وى على و فاطمه بودند . پس سر حسين را برگرفتند . فاطمه آن سر را بوسه داد و گفت : اى فرزند من ؛ تو را بكشتند ، خداى بكشاد ايشان را . اين كه كرد ؟ گفت : شمر مرا بكشت و اين كه خفته است ، هر دو دست مرا ببريد و اشارت به من كرد . فاطمه به من نگاه كرد و گفت : خداى هر دو دست و هر دو پاى تو را ببراد و هر دو چشمت كور كناد و به آتش دوزخت كناد . من بيدار شدم ، دو چشمم كور شده بود و هر دو دست و پاى از من افتاده بود و از دعاى وى هيچ نمانده است الّا آتش دوزخ .
معجزهء ديگر : روايت كرد اخطب خوارزم به اسناد متّصل كه حسن بصرى گفت :
پيرى به امامى نشست و از وى بوى قطران « 1 » مىشنيديم . وى را از آن پرسيديم .
گفت : من با آن جماعت بودم كه حسين بن على - عليهما السّلام - را از آب منع مىكردند . پس در خواب ديدم كه گويى مردمان را [ 84 - رو ] حشر است و من
هامش
( 1 ) . مادهاى دهنى شكل و سياهرنگ كه از برخى درختان مانند صنوبر و عرعر و امثال آن مىچكد .