تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي ) — صفحة 1691

مساهمون:

ص١٦٩١

مهدى مظفرى ساوجى

مهدى مظفرى ساوجى فرزند اكبر در سال 1356 ه . ش در ساوه به دنيا آمد . تحصيلات ابتدايى و متوسطه خود را در زادگاهش سپرى كرد و توانست از دانشگاه پيام نور ساوه در رشته‌ى زبان و ادبيات فارسى در مقطع كارشناسى فارغ التحصيل شود . فعاليت‌هاى شعرى خود را از سال 1374 شمسى شروع كرده و به مدت چند سال با مطبوعات ( مجلات و روزنامه‌هاى مختلف ) همكارى نزديك داشته است . از مظفرى تاكنون مجموعه شعرهاى « دلتنگىهاى نسيم » ، « گزيده ادبيات معاصر شماره 131 » و « آينه‌هاى رنگ پريده » به چاپ رسيده و همچنين دو مجموعه شعر شاعران معاصر به نام « نغمه‌هاى رود عطش » و « اشتياق اطلسىها » را نيز گردآورى و منتشر نموده است . اين شاعر جوان و پركار مجموعه شعرى با نام « شهد اما شوكران » را در زير چاپ دارد كه گردآورى غزل اجتماعى معاصر از عهد مشروطه تا دهه 70 مىباشد . مهدى مظفرى در انواع قالب شعرى طبع‌آزمايى كرده است ولى در شعر كلاسيك غزل و مثنوى و در شعر نو قالب نيمايى و سپيد را ترجيح مىدهد . وى هم اكنون در حال گذراندن خدمت نظام وظيفه در سازمان بسيج دانشجويى مىباشد . - * -

هفت بند بغض :

اين كوفه بود باز به زنهار مىشكفت ؟ ! * يا آئينه دوباره به زنگار مىشكفت ؟ !
هرچند داغ زخم على تازه بود ، ليك * تزوير بود باز به اصرار مىشكفت
انگار خار بود به جاى طلوع گل * در غربت بهار كه اين بار مىشكفت
هر صبح در تنفس ديدارت آفتاب * با عطرى از طراوت تكرار مىشكفت
آواز در گلوى دل آواره مىنشست * آنگاه در عزاى تو ، خونبار مىشكفت
با ياد زخم‌هاى فزون از ستاره‌ات * ابر غزل به هق‌هق بسيار مىشكفت
آنك زنى ، چگونه زنى ؟ - با شكوه‌تر * از هر چه مرد ، گرم به پيكار مىشكفت
بعد از تو اى عزيز چه گويم كه شعر نيز * چون عشق ، دل شكسته و بيمار مىشكفت
ققنوس بغض شعر من آتش گرفت ، سوخت * بال و پر تو بود ، غزل‌وار مىشكفت
آتش رسيد و بال و پرت سوخت ، باز هم * خاكستر تو بود كه انگار مىشكفت :
سرشارتر زهر چه بهار و نسيم و صبح * سبز و لطيف و روشن و سرشار مىشكفت
اين غربت كه بود كه در هفت بند بغض * با ناله‌هاى زخمى تبدار مىشكفت
آيينه‌ى كه بود به انكار مىشكست * اين چهره‌ى كه بود كه صد بار مىشكفت
* * *
نه جانى به پاى عشق نه تيرى دگر دريغ * كمان‌ها شكسته است نمانده مگر دريغ