به سوداى جاده بود ، به سوداى جنگ نيز * كه سيلى زدند واى ، ندانسته بر . . . دريغ
زمستان و باز هم زمستان . . . كه فصلهاست * نكرده گذر بهار از اين رهگذر دريغ
نمانده دگر خدا ، نه برگ و نه بر خدا * شكفته ز شاخهها ، تبر جاى بر دريغ
نيستان داغها به آتش كشيده شد * و آن سوى نالهها فقط گوش كرد دريغ
چه رنگىست اين دگر كه با سكههاى زر * نشستيد سر به سر به سوداى سر دريغ
فريبم چون شغاد كه آخر به باد داد * به نيرنگ زخم خويش هر آنچه پدر . . . دريغ
و ترسم خداى من به تاوان اين گناه * بسوزيم عاقبت همه خشك و تر . . . دريغ
ماه مانده بود و . . .
« خاك بىقرار بود »
آه شعلهورتر از هميشه مىشكفت
باد ، زخم سوز مىخزيد
عشق را نمىشناخت
*
ماه مانده بود و چشمهاى انتظار
مشك تشنه
باد بىبهانه
بىبهانهتر
هفت بند آه شعلهور
آب گريست
*
ناگهان نگاه باد
سمت مشك را نشانه رفت
ماه بىقرار چشمهاى انتظار بود
مشك قطرهقطره سوخت
ماه تشنه لب
*
آفتاب شرمسار ماه
ماه شرمسار غربت ستارهها
آب شرمسار زيستن
*
چشمهاى انتظار قاب شد