مپرس از من چرا در پيچ و تابم * مدينه ، كربلا كرده كبابم !
نى ، تا قيامت ناله دارد * مدينه ، كربلا دنباله دارد « 1 »
* * *
كوثرى از روح :
اى خدا ! در روز اوّل قالب غم ريختى * بعد از آن ، در قالب غم ، روح ماتم ريختى
ماتم و غم را درون هم عجين كردى ، سپس * سوز و سازى از ميان كم بود ، آن هم ريختى
آن طرف ، پيمانهاى از عقل ، كمكم ساختى * اين طرف ، ميخانهاى از عشق ، نمنم ريختى
خاك را بر باد دادى ، آب را آتش زدى * چار عنصر را يكى كردى و در هم ريختى
عقل و عشق و سوز و ساز و ماتم و غم جمع شد * تا كه طرح و نقشهى ماه محرّم ريختى
اى محرّم ، آتشى در سينهى حوّا شدى * اى محرّم ، شورشى در جان آدم ريختى
غصّهى غربت شدى ، در قلب هاجر سوختى * گريهى عصمت شدى ، از چشم مريم ريختى
سينهاى از راز تو در سينهى سينا نشست * كوثرى از روح را در جسم زمزم ريختى
اى محرّم ، اى شروع زخم و آغاز عطش * انقلابى در درون هر دو عالم ريختى
مرحبا اى دل ، كه امشب در عزاى ايل عشق * شعلهشعله سوختى ، اشك دمادم ريختى
* * *
پرسش سرخ :
قدرت درك گل ياس ندارند اين قوم * قدر يك سنگ هم احساس ندارند اين قوم
غافلند از اثر عشق و عطش ، حق دارند * حرمت عاطفه را پاس ندارند اين قوم
كربلا پاسخ يك پرسش سرخ است ، دريغ * مثل حرّ جرأت وسواس ندارند اين قوم
گرچه دلبستهى شمشير و سناناند ، ولى * ريشه در آهن و الماس ندارند اين قوم
به خدايى كه ندا داد كه رب النّاس است * اعتقادى به رب و ناس ندارند اين قوم
آب بر ايل عطش يكسره بستند ، مگر * خبر از غيرت عبّاس ندارند اين قوم
فاطمه در رخ زينب متجلّىست ، ولى * قدرت درك گل ياس ندارند اين قوم
هامش
( 1 ) - حديث باب عشق ؛ ص 115 - 119 .