با شبنم اشك ، رو به ميدان مىرفت * يك غنچهى نشكفته در آغوشش بود
*
يك قافله غم ز كربلا آوردم * صد شور و نوا ز نينوا آوردم
بر روشنى تيره دلان كوفه * يك ماه به روى نيزهها آوردم
*
زينب ز فراق ، با خبر مىگردد * در آتش اشك ، شعلهور مىگردد
يك مركب بىسوار و زخمى ، در باد * با يال پريشان شده برمىگردد