كوفيان در جام مى خون كردهاند * گوى كفر از گبر و ترسا بردهاند
بر گلستان پيمبر تاخته * خرمن از گلهاى پرپر ساخته
آتش ظلمى چنان افروختند * كز شرارش هفت دريا سوختند
*
كيست اين بر خاك و خون افتاده يل * برده سر بر تيغ تا اوج زحل
تشنهتر از كام صحراهاست او * پر تلاطمتر ز درياهاست او
پيكرش باغى است از گلهاى سرخ * كيست اين ، صحراست يا درياى سرخ ؟ !
سينه ، درياگون و قامت ، كوهوار * زخمها دارد به تن چون لالهزار
مرگ از او شور صحرايى گرفت * عشق از او رنگ تنهايى گرفت
آسمان دشت شيدايى است او * آيتى در عشق غوغايى است او
بر ستيغ تيغ تا افراشت سر * ز آسمان ، خورشيد پنهان داشت سر
اين حسين ، اين شوكت ارض و سماست * اين امام باشكوه كربلاست « 1 »
هامش
( 1 ) - همان ؛ ص 57 - 60 .