چه شورى داشت آن شيدايىات بالا بلند من * كه در ميدان دل ، سر بردهاى بالاتر از بالا
هزاران ارغوان در شعلههاى زخم تو پنهان بود * ميان آن همه سوز عطش ، پيداتر از پيدا
نمىدانم چرا آبىترين رود جهان حتّى * نزد آبى به كام تشنهى سقّاتر از سقّا
به روز واقعه ، آوازى از جنس دگر خواندى * و مىديدى صدايت مىوزد فرداتر از فردا
گلويت را ملائك بوسه مىدادند و مىديدند * خدا هم بوسه مىزد بر لبت ، تنهاتر از تنها
به پاى نينوا ، ما بىنوايان محشرى داريم * كه اين محشر به بوى تو شود كبراتر از كبرا
تو اى آزاده ، اى خون خدا ، عاشقترين عاشق * دل ما از قيام تو شده شيداتر از شيدا