و ساعتى بعد
در باران متواتر پولاد
بريدهبريده
افشا شدى
و باد
تو را با مشام خيمهگاه
در ميان نهاد
و انتظار در بهت كودكانهى حرم
طولانى شد
*
تو آن راز رشيدى
كه روزى فرات
بر لبت آورد
و كنار درك تو
كوه از كمر شكست « 1 »
* * *
اينك خدا مىداند :
فقط خدا بود كه مىدانست
آن دل دريايى
به كمند پندهاى پوسيده
در بند نمىآيد
و با لبان مواج
كرانههاى دو خطر را
مىبوسيد
*
فقط خدا بود كه مىدانست
پس به دريا زد
و تشنگى
سر به تلاطم گذاشت
*
عطش
هامش
( 1 ) - ميراث عشق ؛ ص 304 .