عاشورا غريب نيست
در سايهى شعلهها ، شمشير افتادهاى است
ايستاده در انتهاى زمان ، با لبخندى آشنا
*
6
عاشورا ، ميدان و مرگ نيست
مرد است ، و مرد ميدان است
ميان سرنوشت بىسر گذشت ، در بيقرارى زنجير و دل
*
7
عاشورا تماشا نيست
طاقت است
و قيامت غيرت بر قامت زمين
*
8
عاشورا ، چشم نيست
اشك است ، در رقص آبى آزادگان
بىحضور باران سرخ تشنگان
*
9
عاشورا ، شور گل است
شكفته روى شمشير و شانهاش
*
10
عاشورا نام نيست ، نشان است
عاشورا ، شناسنامهى من است
با نام تو كه در خروش خون تو شمشير مىشود
قربان نامِ تو
* * *
ميدان دل :
سراپا تشنگى ، امّا دلش درياتر از دريا * و رقصى در ميان خون خود زيباتر از زيبا